0
The current route :
بوی خون و باروت ادبیات دفاع مقدس

بوی خون و باروت

چند روز بعد حسین رضوانیان و عده ای از بچه ها از مرخصی آمدند. دو روز قبل نیز مهرابی- فرمانده ی دسته ی خمپاره- ساعت دو نیمه شب با عجله به اتاق آمد و گفت: «جلیل وفا کجا خواب است؟ زود بیدارش کنید.»
شیران طریقت ادبیات دفاع مقدس

شیران طریقت

سرم را بالا آوردم ببینم در خط عراق چه خبر است که دیدم یک عراقی با آر پی جی به سمت من نشانه رفته. رفتم زیر آب. گرمی و نور گلوله را که دقیقاً از بالای سرم رد شد، احساس کردم.
جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (3) ادبیات دفاع مقدس

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (3)

در کردستان همراه «یوسفی و موسوی» سوار بر موتور به طرف «ایلام» حرکت کردیم با ماشین تا «ایلام» هشت ساعت طول می کشید و وسایلمان بیست لیتر بنزین، کیسه خواب و دو اسحله بود. هنوز یک ساعت از حرکت نگذشته بود
کمبود مهمّات، تشنگی درگیری با دشمن ادبیات دفاع مقدس

کمبود مهمّات، تشنگی درگیری با دشمن

ساعت دوازده شب گفتند؛ هر پنج نفر مشغول کندن یک سنگر شوید. زمین آنقدر رطوبت داشت که نیازی به استفاده از کلنگ نداشتیم.
مجروح و تشنه! ادبیات دفاع مقدس

مجروح و تشنه!

موعد حمله داشت نزدیک می شد. ساعت 21:30 دقیقه ی شب 1361/4/21 بود قرار بود گردان «سیف الله» خط شکن باشد. باید از استحکامات قوی دشمن عبور می کردیم. بچه ها به این گونه استحکامات، هیچ فکر نمی کردند و تنها
جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (2) ادبیات دفاع مقدس

جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (2)

«مهدی» مقاومتی نمی کند و علی بر می خیزد و از «دجله» عبور می کند و در آن طرف رود مستقر می شود. بار سنگینی از دوش «آقا مهدی» برداشته شده. نفس راحتی می کشد و احساس می کند، سبکتر شده است. در گوشه ای از سنگر
گرسنگی ادبیات دفاع مقدس

گرسنگی

نوجوانی سیزده و یا چهارده ساله بود. اندامی بسیار نحیف و لاغر و قدی کوتاه داشت. رنگ زردِ چهره و اسکلتی بودن صورتش، حاکی از آن بود که مدت زمان زیادی است غذا نخورده است. چشمانش گود افتاده و استخوان گونه هایش
غذای لذیذ از برگ درختان! ادبیات دفاع مقدس

غذای لذیذ از برگ درختان!

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که چاره ای جز خوردن برگ همین درخت های موجود نداریم. لذا به حسین گفتم: «از این چند درختی که در بیشه هست، برگ هایی را بچین و در آب بشوی تا هر نوع را که بیشتر قابل خوردن بود، استفاده
زیر باران گلوله ادبیات دفاع مقدس

زیر باران گلوله

چهل سانت برف آمده بود. سوز سرما از مغز استخوانت هم رد می شد. خیلی از بچه ها کلاه اورکت را هم کشیده بودند روی کلاهی که سرشان بود. همه کز کرده بودند توی خودشان.
به یاد حسین (ع) ادبیات دفاع مقدس

به یاد حسین (ع)

جانباز شهید محمد تقی طاهر زاده در شهریور 1349 در شهر اصفهان چشم بر این دنیای خاکی گشود. از هفت سالگی کار کرد، تا سوم راهنمایی درس خواند و در هفده سالکی- اسفند 1366- به جبهه رفت.