0
The current route :
نـاز از تـو، نیـاز و تمنّـا ز مـا، بــه روی چشم مهدوی

نـاز از تـو، نیـاز و تمنّـا ز مـا، بــه روی چشم

نـاز از تـو، نیـاز و تمنّـا ز مـا، بــه روی چشم<br /> منّت کشی ز یوسف بطحـا، به روی چشم<br /> گفتـی گنـه نکن، به خدا سعی می کنم<br /> قدری دگـر نما تـو مدارا، به روی چشم
کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟ مهدوی

کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟

کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟<br /> وچشم های خودم را به من نشان بدهد<br /> تمام عقربه ها زنده اند و می گردند<br /> دل من است که چیزی نمانده جان بدهد!
من با لباس نوکری احرام بسته ام مهدوی

من با لباس نوکری احرام بسته ام

من با لباس نوکری احرام بسته ام<br /> وقت طواف کعبه ی دلها نیامدی<br /> دیشب میان روضه نگاهم به راه بود<br /> گفتم که می رسی به تماشا نیامدی<br />
چشم انتظار مانده ام امّا نیامدی مهدوی

چشم انتظار مانده ام امّا نیامدی

چشم انتظار مانده ام امّا نیامدی<br /> کُشتی مرا و بر سرم آقا نیامدی<br /> چنگی نمی زند به دلم اشک های من<br /> وقتی که تشنه هستم و دریا نیامدی
تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه مهدوی

تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه

تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه<br /> جسم حسین، زخمی و عریان؟ بیا بیا<br /> درمان درد عترت و قرآن ظهور توست<br /> داروی زخم‌های فراوان! بیا بیا
تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر مهدوی

تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر

تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر<br /> با اشک چشم و موی پریشان؟ بیا بیا<br /> تا کی ز سوز سوختن خیمه‌هایتان<br /> در قلب شیعه آتش سوزان؟ بیا بیا
تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان مهدوی

تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان

تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان<br /> خونین بوَد ز خار مغیلان؟ بیا بیا<br /> تا کی میان مقتل خون دست و پا زند<br /> جدّت، حسین با لب عطشان، بیا بیا
تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟ مهدوی

تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟

تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟<br /> ای شیعه را پناه و نگهبان بیا بیا<br /> تا کی سر حسین به دروازه‌های شام<br /> بر نی کند تلاوت قرآن؟ بیا بیا
ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا مهدوی

ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا

ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا<br /> وی زخم دین به تیغ تو درمان بیا بیا<br /> از زخم هر شهید ندا می‌شود بلند<br /> کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا<br />
کار دستم داد این چشم انتظاری های من مهدوی

کار دستم داد این چشم انتظاری های من

کار دستم داد این چشم انتظاری های من<br /> مو سفیدم کرد و سبزی نهالم را گرفت<br /> آتش عصیان وجودم را گرفت و بعد از آن<br /> شعله های سرکشش اشک زلالم را گرفت