The current route :
مي دوني 721 يعني چه؟ يعني بين 7 آسمان و 2 دنيا،1 را دوست دارم ، اونم تويي.
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک...
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود... رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود.(سعدي)
دو تا در را پهلوي هم ميگذارند براي اينست كه به درد هم برسند ! «ضرب المثل...
هر که بي مشورت کند تدبير/ غالبش بر هدف نيايد تير«سعدي»
يا مكن با پيل بانان دوستي / يا بنا كن خانه ای در خورد پيل ![ سعدي ]
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریای خود نداری،...
ما را به دعا کاش فراموش نسازندرندان سحر خیز که صاحب نفسانند
تو چون به جلوه در آیی سپیده خواهد شد
تو چون به جلوه در آیی سپیده خواهد شد<br />
فروغ باغ سحرگاه دیده خواهد شد<br />
چراغ صبح ز نور تو می شود روشن<br />
که با تجلی رویت سپیده خواهد شد
ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد<br />
یا درد و غم طی می شود، یا شهریاری می رسد<br />
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان<br />
این کشتی طوفان زده هم بر کناری می رسد
ز کوچه های دلم می کنی هماره عبور
تو غایبیّ و بود خلق عالمت به حضور<br />
به هر مقامی که هستی دهی به هستی نور<br />
چگونه غایبی از دیده ام که می بینم<br />
ز کوچه های دلم می کنی هماره عبور
دعا کنید که خورشید جلوه گر گردد
دعا کنید که این شام غم سحر گردد<br />
دعا کنید که خورشید جلوه گر گردد<br />
دعا کنید که این روزگار سر گردان<br />
ز کوی گم شده ی خویش با خبر گردد<br />
اللهم عجّل لولیک الفرج
کی تو بهار ناگهان! ما را شکوفا می کنی؟
دروازه های نور را بستند و ما و تیرگی<br />
کی می رسی و ناگهان دروازه را وا می کنی؟<br />
باغ زمستان دیده ام با شاخه هایی یخ زده<br />
کی تو بهار ناگهان! ما را شکوفا می کنی؟
زخم دل هجران زدگان را تو شفایی
زخم دل هجران زدگان را تو شفایی<br />
درد غم بی نسخه ما را تو دوایی<br />
عالم همه جا پر شده از تیرگی محض<br />
ما گمشدگانیم و تو مصباح هدایی
ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا
ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا<br />
وی زخم دین به تیغ تو درمان بیا بیا<br />
از زخم هر شهید ندا می شود بلند<br />
کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا
چند سال است که من منتظرم برگردی
چند سال است که من منتظرم برگردی<br />
ای مسافر! سفر هجر تو پایان دارد؟!<br />
گر که یوسف نکند میل به دیدار وطن<br />
دلِ یعقوب به برگشتنش ایمان دارد
چه می شود به نگاهی کنی مرا مسرور
فدای گردش چشم خدایی ات گردم<br />
چه می شود به نگاهی کنی مرا مسرور<br />
به آفتاب، نشاید نگاه از نزدیک<br />
چه می شود که به بینم رخ تو را از دور
جلوه کن تا داد محسن را بگیری از عدو
جلوه کن تا عیسی مریم برای یاریت<br />
با ظهورت همزمان از آسمان نازل شود<br />
جلوه کن تا داد محسن را بگیری از عدو<br />
چهره بگشا تا مراد فاطمه حاصل شود