0
The current route :
چرا لباسهايت بوي نفت مي دهد؟ ادبیات دفاع مقدس

چرا لباسهايت بوي نفت مي دهد؟

چند روز به انقلاب مانده بود. هواي سرد و کمبود نفت بيداد مي کرد. پدرم با تلاش و سختي زيادي موفق شد. يک بشکه نفت تهيه کند و خيلي سفارش کرد که صرفه جويي کنيم. از آن روز به بعد، حسين يک حلب 5 ليتري را پر مي...
بايد طعم سختي را چشيد ادبیات دفاع مقدس

بايد طعم سختي را چشيد

يک روز با حسن آقا به منزل دوستش رفتيم. مي دانست که اين همسايه وضعش خوب نيست. بدون اينکه بفهمد پول درآورد و زير فرششان گذاشت و چيزي نگفت که ريا بشود. همه را تشويق مي کرد تا بروند و کمک کنند.
اجناس ارسالي را انکار مي کرد! ادبیات دفاع مقدس

اجناس ارسالي را انکار مي کرد!

آمدم از تو پول قرض بگيرم! خبر داري که مغازه باز کرده ام. براي وسايل داخل آن پول کم آورده ام. البته اگر داري؟ هر وقت کار و بارم گرفت پولت را پس مي دهم.
با بقيه ي دستمزدت چه مي کني؟ ادبیات دفاع مقدس

با بقيه ي دستمزدت چه مي کني؟

براي انجام کاري از خانه بيرون رفت. شب با پاي برهنه و بدن کاپشن به خانه برگشت. با نگراني به طرفش دويدم و پرسيدم: « اتفاقي برايت افتاده؟ »
يتيم نوازي ادبیات دفاع مقدس

يتيم نوازي

واپسين لحظه هاي سال 1366 را پشت سر مي گذاشتيم و تا آغاز سال نو ساعاتي بيش نمانده بود. به اتفاق چند نفر از همکاران در دفتر عمليات پايگاه يکم، خدمت جناب سرهنگ ياسيني رسيده و مشغول گفت و گو بوديم. او صبح...
تا زنده ام هيچ کس نفهمد ادبیات دفاع مقدس

تا زنده ام هيچ کس نفهمد

يک روز جهت انجام کاري در دفتر شهيد بابايي بودم مسئول تأسيسات پايگاه هم در آنجا بود. آنها پيرامون فضاي سبز پايگاه صحبت مي کردند. رئيس تأسيسات مي گفت کارگران به خاطر کهولت سن، علي رغم تلاش خود، بازدهي
شبها مدرسه را نظافت مي کرد ادبیات دفاع مقدس

شبها مدرسه را نظافت مي کرد

مهندس يکي از بچه هاي معاونت فني بود که بيشتر وقتش را در خط اول مي گذراند. اسمش حسن بود و از آن بچه هاي خاکي درجه ي يک. با من هم يک رفاقتي داشت. کانادا درس خوانده بود و از اولين روزهاي جنگ، جبهه بود. با...
پيش قدمي در کار خير ادبیات دفاع مقدس

پيش قدمي در کار خير

با اينکه در زندگي کمبودهاي اقتصادي زيادي داشت. ولي اگر متوجه مي شد براي آشنايان و اقوام مشکلي پيش آمده است، فوراً به کمکشان مي شتافت.
پيش قدمي در کار خير ادبیات دفاع مقدس

پيش قدمي در کار خير

با اينکه در زندگي کمبودهاي اقتصادي زيادي داشت. ولي اگر متوجه مي شد براي آشنايان و اقوام مشکلي پيش آمده است، فوراً به کمکشان مي شتافت.
اول همسايه هاي بي بضاعت ادبیات دفاع مقدس

اول همسايه هاي بي بضاعت

يک روز عصر، محمد مهدي را با سر و وضع خاکي ديدم. خيلي خسته به نظر مي آمد. چون حالت او غير طبيعي بو، علت وضعيت او را جويا شدم. ابتدا چيزي نگفت، ولي من با اصرار زياد متوجه شدم که ايشان به همراه دو نفر ديگر...