The current route :

روايت قبض روح
عبدالرحمان آنقدر در چادر ما تلپ بود که خيلي از بچه ها نمي دانستند او مسئول واحد تسليحات گردان است. قبل از عمليات بدر کار تسليحات را انجام داد اما در عمليات خود آرپي جي به دست گرفته و به جنگ تانکها رفت.

براي انتقام نمي رويم
شهيد از دو دسته افراد بدش مي آمد. آدمهاي کم کار و آدمهاي سيگاري. چند دفعه به من گفته بود: «مي بيني اينها که سيگار مي کشند، پُف مي کنند به خون شهدا. چرا آدم بايد کار بيهوده کند. سيگار کشيدن کار بيهوده اي...

جذب قلوب
در بين بچه هايي که آموزش مي ديدند، 5 نفر از رزمندگان شمالي در قرارگاه کربلا بودند و در آموزش به ما پيوستند. همگي آن ها که بعداً به شهادت رسيدند، به اين قرارند: «شهيدان سعيد اقبالي، موسوي، ولي الله شعباني،...

برکت دعا و نام ائمه
محمدحسن خليلي در دوره ي راهنمايي به دليل نمره اي که به گمان خودش به ناحق از او کم شده بود، ساعاتي خارج از زمان مدرسه، معلم مربوط را در کلاس نگه داشت تا حرف خود را اثبات کند و حق خودش را بگيرد. او ابتدا...

تذکر محترمانه
حميد در يکي از يادداشت ها مي نويسد: «در کلاس دقايقي براي معرفي کتاب اختصاص داده شد. دفتر خاطرات و يادداشت هاي شاگردان و مقاله و نوشته و ... آنها گرفته و مطالعه شد.»

اول بايد «من» را کشت
شهيد حسن شفيع زاده نوجوان بود که مطلع شد، يکي از آوازخوانان مبتذل دوران طاغوت از تهران آمده و قرار است در سينما کريستال تبريز کنسرت اجرا کند. با شتاب خود را به جلوي سينما رساند. عده اي ناآگاه و فريب خورده...

رسالت
عملکرد شهيد در مسئله ي امر به معروف و نهي از منکر و مبارزه با مفاسد اجتماعي و مظاهر تهاجم فرهنگي دشمن داراي اهميت بسياري است. با اينکه در آن زمان جنگ از اهميت زيادي برخوردار بوده است امّا شهيد پاسبان رسالت...

قيامت خود را خراب نکن
شش برادر به همراه پدر و مادر در خانه نشسته گرم صحبت بوديم، نگاهي به تک تک ما انداخت سپس رو به پدر کرد و گفت: «پدرجان! اين همه فرزند پسر داري. چرا آن ها را براي دفاع از نظام و انقلاب و کشور به جبهه نمي...

اوّل گوشزد مسائل اخلاقي
شهيد جميل شهسواري عمليات هاي زيادي را در رکاب جميل بودم و هر بار درس ها از او گرفتم. عادت داشت قبل از هر عملياتي، بچه ها را جمع مي کرد و پيش از اين که حرفي در خصوص خود عمليات بزند، اول از همه مسائل اخلاقي...

خاطره گويي براي ترويج خوبي ها
شهيد مهدي اميني در حاليکه يک جفت کفش توي دستش گرفته، وارد سنگر مي شود. يک جفت کفش کارگري. - «پيدا کرده ام.» بچه ها مي خندند. مي گويد: از همين حوالي پيدا کردم. خدا پدر صاحبش را بيامرزد!