صد گام به راست پنجاه تا به چپ
ما يک عده بوديم که عازم جبهه شديم.اول جنگ بود و همه جا به هم ريخته بود.نه سازماندهي درستي داشتيم و نه سلاح و توپ و خمپاره و... رسيديم به اهواز.رفتيم...
Wednesday, October 7, 2009
انگشتري که شهادت مي دهد
من بودم و باران خمپاره و ده ها مجروح خودي و عراقي. پشت يک خاکريز تيرتراش شده که در پناه آن، مجروحين آه و ناله مي کردند. من مستأصل مانده بودم...
Wednesday, October 7, 2009
عرفات عاشق دلسوخته مي خواهد
از صفا به مروه و از مروه به صفا مي روم. مي خواهم در اين رسيدن، حالت اضطرار و اضطراب حضرت هاجر را درک کنم که از شدت عطش، اضطرابش بيشتر مي شود.قمقمه...
Wednesday, October 7, 2009
اتاق بازجويي
زل مي زنم تو چشم هاش و مي گويم:«براي چه ما را مي بريد بازجويي؟ ما که کاري نکرديم.» جوابم را نمي دهد. اولين بار است که متوجه مي شوم چشمانش قهوه...
Wednesday, October 7, 2009
هروله تا کربلا
اينجا مسجدالحرام است، با آن عظمت وصف ناشدني و جمعيت عظيم طواف کننده.احساس مي کنم نبض زندگي در ذره ذره هر چه که چشمانم مي بيند با ضران محکم و...
Wednesday, October 7, 2009
قرآن مي خواند تا آرام گرفت
بچه هاي مجروح و شهيد را که بردند، نوعي احساس شکست و واماندگي بر من مستولي شد.پرستار مجروحين جنگ مي فهمد پارچه سفيد کشيدن بر چهره مجروح يعني چه؟...
Wednesday, October 7, 2009
ديگر آب نمي خواهم
داشتيم مجروحان را براي اعزام به فرودگاه ترخيص مي کرديم و به در پشت بيمارستان (راهرو بزرگ و پيشخواني گرد و بزرگ آنجا بود) هدايت مي کرديم . رفتم...
Wednesday, October 7, 2009
سيه مشق
مرد به سختي نفس مي کشد . پرستار کپسول اکسيژن را کنار تخت مي گذارد و مي رود . پنجره ي کنار مرد بسته است . حياط از لابه لاي پرده عمودي پنجره پيداست...
Wednesday, October 7, 2009
پرواز در آسماني که پرنده پر نمي زد
شنيده بودم خدا حتي آرزوهاي بسيار بزرگ را هم برآورده مي کند ، اما باورم نمي شد . داستان برمي گردد به سالهاي آخر جنگ ، اوايل تابستان 66 . کم سن...
Wednesday, October 7, 2009
نبرد هنوز هم جاري است
ـ هنوز هم «عطر شهادت» از وراي سالهاي دور، به مشام مي رسد. هنگامي که از «دفاع مقدس» ياد مي شود، ياد حماسه سازان ميدان هاي شرف و عزت، جان را لبريز...
Wednesday, October 7, 2009
کاش لياقت قطعه قطعه شدن داشتم !
گفتگويي با برادر جانباز ، حجت الاسلام و المسلمين قرباني اشاره : آخرين باري که او را با بدني سالم ديدم ، پشت خاکريزي کنار رودخانه نزديک پاسگاه...
Wednesday, October 7, 2009
بوي تو بود
بايد مي نوشتم . نوشتم . شب ساعت ده . نوشتم . اين بار به خودم گفتم راحت بنوسم . راحت نوشتم . راحت آمد . اين بار تصميم گرفتم زياد شلوغش نکنم ....
Wednesday, October 7, 2009
اسير شکم
چند روزي بود که مش مراد حسابي اوقاتش تلخ بود . او مسئول تدارکات بود و ريش همه ي ما پيش او در گرو . تا قبل از اين ، با آنکه راه به راه به حيله...
Wednesday, October 7, 2009
آري! اين پسر من است
«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جميعت کم بود، ولي آنچه بيشتر به چشم مي آمد، تابوت هاي چوبي پيچيده در پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي بودند. هر...
Wednesday, October 7, 2009
معجزه گلوي خونين
خيلي گرم بود. هم هوا و هم صحنه کارزار، عراقي ها بعد از اينکه توانسته بودند مقاومت بچه ها را در محور سمت راست ما بشکنند، جاني تازه گرفته بودند...
Wednesday, October 7, 2009
حاج حميد « ماست فروش »
يكي از رزمندگان دفاع مقدس برگي در دفترخاطرات خود را به امانت در اختيار ما گذاشت كه دلمان نمايد مخاطبان خود را از دانستنش محروم كنيم: بسيارند...
Wednesday, October 7, 2009
چاي ديشلمه با خرج « آر.پي.جي »
نسيم جانبخش بهاري، روح و روان آدمي را نوازي مي‌داد. ورق‌هاي تقويم كه بوي تازگي داشتند، روز سه شنبه 31/1/1361 را نشان مي دادند. اين سومين باري...
Wednesday, October 7, 2009
كمپوت گيلاس
از بيرون مثل هر شب صداي انفجار مي‌آمد. انفجارهايي كه گاهي دور و گاهي نزديك بود. نه ميل خوابيدن داشتم و نه حال بيرون رفتن. به چهار ماه و نيمي...
Wednesday, October 7, 2009
سرش را نشانه گرفتم و شليك كردم
شب يكشنبه 12/2/61 كنار خاكريز، پشت خط جمع شده بوديم و به سخنان حاج احمد كاظمي - فرمانده تيپ - گوش مي داديم. حسين محرمك، رضا علي نواز و امير محمدي...
Wednesday, October 7, 2009
بهانه ي پرواز
عمليات والفجر هشت شروع شده بود؛ حال و هواي عجيبي بر حاشيه ي اروند حکمفرما بود، توي دل نخلستان ما هم آماده رفتن بوديم. آنهايي که تا آن لحظه فرصت...
Tuesday, October 6, 2009