مثل کوه
در منطقه کردستان، خورشید کم کم رو به غروب بود. پایگاه ما منطقه حائلی بود میان سدّ بوکان و شهر بوکان. ما در پایگاه شماره ی یک یا اصطلاحاً توپخانه...
Monday, October 28, 2013
بوی خون و باروت
چند روز بعد حسین رضوانیان و عده ای از بچه ها از مرخصی آمدند. دو روز قبل نیز مهرابی- فرمانده ی دسته ی خمپاره- ساعت دو نیمه شب با عجله به اتاق...
Monday, October 28, 2013
شیران طریقت
سرم را بالا آوردم ببینم در خط عراق چه خبر است که دیدم یک عراقی با آر پی جی به سمت من نشانه رفته. رفتم زیر آب. گرمی و نور گلوله را که دقیقاً از...
Monday, October 28, 2013
جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (3)
در کردستان همراه «یوسفی و موسوی» سوار بر موتور به طرف «ایلام» حرکت کردیم با ماشین تا «ایلام» هشت ساعت طول می کشید و وسایلمان بیست لیتر بنزین،...
Monday, October 28, 2013
کمبود مهمّات، تشنگی درگیری با دشمن
ساعت دوازده شب گفتند؛ هر پنج نفر مشغول کندن یک سنگر شوید. زمین آنقدر رطوبت داشت که نیازی به استفاده از کلنگ نداشتیم.
Sunday, October 27, 2013
جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (2)
«مهدی» مقاومتی نمی کند و علی بر می خیزد و از «دجله» عبور می کند و در آن طرف رود مستقر می شود. بار سنگینی از دوش «آقا مهدی» برداشته شده. نفس راحتی...
Sunday, October 27, 2013
مجروح و تشنه!
موعد حمله داشت نزدیک می شد. ساعت 21:30 دقیقه ی شب 1361/4/21 بود قرار بود گردان «سیف الله» خط شکن باشد. باید از استحکامات قوی دشمن عبور می کردیم....
Sunday, October 27, 2013
غذای لذیذ از برگ درختان!
بالاخره به این نتیجه رسیدیم که چاره ای جز خوردن برگ همین درخت های موجود نداریم. لذا به حسین گفتم: «از این چند درختی که در بیشه هست، برگ هایی...
Sunday, October 27, 2013
گرسنگی
نوجوانی سیزده و یا چهارده ساله بود. اندامی بسیار نحیف و لاغر و قدی کوتاه داشت. رنگ زردِ چهره و اسکلتی بودن صورتش، حاکی از آن بود که مدت زمان...
Sunday, October 27, 2013
زیر باران گلوله
چهل سانت برف آمده بود. سوز سرما از مغز استخوانت هم رد می شد. خیلی از بچه ها کلاه اورکت را هم کشیده بودند روی کلاهی که سرشان بود. همه کز کرده...
Sunday, October 27, 2013
به یاد حسین (ع)
جانباز شهید محمد تقی طاهر زاده در شهریور 1349 در شهر اصفهان چشم بر این دنیای خاکی گشود. از هفت سالگی کار کرد، تا سوم راهنمایی درس خواند و در...
Sunday, October 27, 2013
شب بارانی
وقتی عملیات نوسود را شروع کردیم، سرهنگی به نام «شهبازی» مسئولیت ستاد را به عهده گرفت. او ارتش را جمع و جور کرد و با یک طرح کامل، در یک شب بارانی،...
Sunday, October 27, 2013
صبر ایوب
اکبر علوی یکی از همرزم های شهید بزرگوار محمود اخلاقی می گوید: «خرداد 1359 بود. هنوز جنگ تحمیلی آغاز نشده بود. با گروهی از بچه های کرمان برای...
Sunday, October 27, 2013
جلوه های استقامت در خاطرات شهدا (1)
در عملیّاتی که در مجاورت منطقه ی «شیلر» داشتیم، با مشکلات زیادی مواجه بودیم، شرایط سخت، کمبود امکانات و هوای سرد. تنها با استقامت و پایداری «حاج...
Sunday, October 27, 2013
بند انگشتم کجا افتاده؟
نیروهای ما پشت کانال صوئیپ مستقر بودند. سمت چپ، لشکر نجف بود و سمت راست هم بچه های ما. یعنی جایی که ما رفته بودیم هنوز با خط فاصله داشت.
Sunday, October 27, 2013
چند روز بود نخوابیده بودند!
چهره غبار گرفته اش خیلی دوست داشتنی شده بود. حس عجیبی در مورد آقامرتضی یاغچیان داشتم. سریع دست به کار شدیم و بچه ها را فرستادیم جزیره. تا اینکه...
Sunday, October 27, 2013
جنگ بین نفس و عشق
حاج آقا همدانی در مقابل نیروها ایستاد. بسم الله الرحمن الرحیم را گفت و بدون هیچ مقدمه ای این طور آغاز کرد: « با درود و سلام بر شهیدانی که جنازه...
Saturday, October 26, 2013
راه و رسم شیدایی (2)
چند روز قبل از شهادت، رضا به خانه تلفن می زند و هنگامی که همسرش از او می پرسد: «آقا رضا مرخصی نمی آیید؟» پاسخ می دهد: «شما تقاضای مرخصی از بنده...
Saturday, October 26, 2013
راه و رسم شیدایی (1)
روزهای اول جنگ بود و در اوج درگیری شبیخونی بودیم که رزمندگان به سپاه دشمن زده بودند. تیری به کتف شهید «ناصر مکارم» اصابت کرده بود و باعث انفجار...
Saturday, October 26, 2013
اسوه های پایداری (1)
کیان پور در عملیّات «والفجر 8» به عنوان «مسؤول معاونت واحد حفاظت- اطلاعات» خودش به شناسایی دقیق منطقه می پردازد. یکی از همرزمانش، در این باره...
Saturday, October 26, 2013