رابطه‌ی تضاد با حرکت (1)
بسم الله الرحمن الرحیم. همان طور که گذشت، بحث دیالکتیک به عنوان مقدمه بحثِ مقایسه جهان بینی الهی و مادی انتخاب شد و در مباحث گذشته مسأله‌ی تکامل،...
Friday, November 27, 2015
تضاد (3)
با تشکّر. (اکنون) آقایان جواب می‌دهند و یا سؤال جدید دیگری مطرح می‌فرمایند تا سؤالات جمع شود و آنگاه به مجموع سؤالات پاسخ بدهیم.
Friday, November 27, 2015
تضاد (2)
اگر اجازه می‌دهید چون بحث خیلی منحصرِ به دو نفر شده است و از طرفی هم آقای سروش از ابتدای بحث تا به حال سخنی نگفته‌اند، ایشان هم صحبت‌هایشان را...
Friday, November 27, 2015
تضاد (1)
با نام خدا جلسه‌ی دیگری از مباحث ایدئولوژیک، در زمینه مقایسه جهان بینی الهی و جهان بینی مادی را آغاز می‌کنیم. همان گونه که مستحضر هستید، طی مباحث...
Friday, November 27, 2015
تکامل (1)
با سلام، دومین جلسه بحث در زمینه مباحث ایدئولوژیک را آغاز می‌کنیم. همان طور که مطلّع هستید جلسه نخست این بحث در زمینه مسائل دیالکتیک که به عنوان...
Thursday, November 26, 2015
تکامل (2)
از آقای سروش خواهش می‌کنیم صحبت خود را بیان فرمایند. دور اول شما شش دقیقه صحبت کردید. بنابراین چهار دقیقه از دور قبل باقی مانده است و فرصت دارید...
Thursday, November 26, 2015
داوریِ گربه
کبکی مهربان زیر درختی بلند زندگی می‌کرد. روزی برای پیدا کردن غذا از لانه خود بیرون رفت. آن‌قدر رفت و رفت تا به یک مزرعه ذرت رسید. ذرت‌ها رسیده...
Thursday, November 26, 2015
مرد نمک‌نشناس
در روزگاران قدیم، مرد فقیری در روستایی زندگی می‌کرد. او بیکار بود و نمی‌توانست خود و خانواده‌اش را سیر کند. روزی تصمیم گرفت برای پیدا کردن کار...
Thursday, November 26, 2015
پهلوان پنبه
در دورانی كه اصول پهلوانی و مردانگی در میان مردم رواج داشت رسم بر این بود كه یك مرد قوی و زورمند به عنوان پهلوان شهر انتخاب می‌شد. البته وقتی...
Thursday, November 26, 2015
پوست خرسی كه شكار نكردی نفروش
روزی روزگاری، دو مرد كه احساس می‌كردند شكارچیان ماهری هستند به قصد شكار خرس به جنگل رفتند. آنها چند روزی را در منطقه‌ای كه خرس زندگی می‌كرد گذراندند...
Thursday, November 26, 2015
بُز خری می‌كند
ملانصرالدین معروف روزی گاوش را به بازار برد تا بفروشد. ملا تصمیم گرفت گاوش را خوب بشوید و آب و علف تازه به او بدهد تا بخورد و سرحال بیاید تا...
Thursday, November 26, 2015
بشنو و باور مكن
روزی روزگاری، تاجری یك جعبه‌ی شیشه‌ای بزرگ برای خانه‌ی خود كه بر روی تپه بلندی در بالای شهر قرار داشت، خرید. مرد تاجر شیشه را تا پای تپه برد...
Thursday, November 26, 2015
راسوی وفادار
روزی، روزگاری در روستایی دورافتاده، کشاورزی با همسر و پسر کوچکش زندگی می‌کرد. یک روز هنگام غروب، وقتی کشاورز از سر کار به خانه بر می‌گشت، راسوی...
Wednesday, November 25, 2015
موش و مرتاض
چند مرتاض در کنار رودِ گنگ زندگی می‌کردند. آن‌ها رهبری داشتند که به او مرتاض بزرگ می‌گفتند. مرتاض بزرگ مردی دانا بود و نیروهایی داشت که می‌توانست...
Wednesday, November 25, 2015
شیرها و شغال
در جنگلی پر از درختان سرسبز، دو شیر نر و ماده زندگی می‌کردند. آن‌ها دو فرزند داشتند و از داشتن آن‌ها بسیار خوشحال و شاد بودند. شیر مادر در خانه...
Wednesday, November 25, 2015
اسکلت شیر
صدها سال پیش، چهار دوست در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. آن‌ها همدیگر را خیلی دوست داشتند. سه نفر از آن‌ها دانشمند بودند و فکر می‌کردند همه چیز...
Wednesday, November 25, 2015
رؤیا
در روزگاران قدیم، مردی فقیر زندگی می‌کرد. او مجبور بود برای تهیه غذای خودش گدایی کند، اما بعضی روزها گرسنه می‌ماند وقتی که در کوچه‌ها راه می‌رفت...
Wednesday, November 25, 2015
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
كلاغی در شهری بزرگ زندگی می‌كرد و روزی تصمیم گرفت تا بچه‌دار شود. كلاغ درختی را در نظر گرفت و شروع به جمع آوری شاخه و برگ‌‎های خشك كرد تا بتواند...
Wednesday, November 25, 2015
باد آورده را باد می‌برد
چند صد سال پیش جنگی میان ایران و امپراطوری رم درگرفت و بهانه‌ی شروع جنگ میان این دو امپراطوری این بود كه گویا در یكی از درگیری‌های مرزی میان...
Wednesday, November 25, 2015
بابات هم زبانش دراز بود كه مجبور شدم بخورمش
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ حیوانات زیادی در كنار هم زندگی می‌كردند در آن جنگل هم حیوانات وحشی بودند كه حیوانات دیگر را می‌خوردند و هم حیوانات...
Wednesday, November 25, 2015