اشعار یادگاری
هنگامي كه دفترهاي يادداشت شهيد اندرزگو را بررسي مي كرديم، به دفتر كوچكي برخورديم كه طبق اظهار همسرش مربوط به سال ها پيش بود و هميشه آن را با...
Tuesday, July 26, 2011
در ماتم قيصر سرير شعر انقلاب
خبر رحلت قيصر امين پور،تمامي دلباختگان روح و انديشه بلند و پر جولان او را در بهت و اندوهي عميق فرو برد. قيصر در قياس با همگنانش اگر چه كمتر سخن...
Tuesday, July 26, 2011
سلوک سرخ
در واپسين تهاجم ظلمت مردي، شهاب گونه به خاك افتاد فواره هاي خون زلالش چون ساقه هاي مرتعش نور بر آسمان صبح شتك زد مردي كه كوله بار شرف را...
Tuesday, July 26, 2011
تلاشي کميک براي رهايي از عاقبتي تراژيک
«انسان سرنوشتي تراژيک دارد که در طول زندگي اش براي رهايي از آن به دست و پازدني کميک تن مي دهد.» شايد اين لب حرف فردريش دورنمات در مجموعه آثارش...
Monday, July 25, 2011
ترنم عشق
سبكباران خراميدند و رفتند مرا بيچاره ناميدند و رفتند سوران لحظه اي تمكين نكردند ترحم بر من مسکين نكردند سواران از سر نعشم گذشتند فغان ها...
Sunday, July 24, 2011
جمهوري كلمات
سال بلو وقتي هنوز پسربچه اي بودم در حال «كشف ادبيات» ، فكر مي كردم چقدر عالي مي شود اگر هر آدمي كه در خيابان مي بينم با آثار جويس و برست و حتي...
Monday, July 18, 2011
سرگذشت داستان شماس شامي
اگر نويسنده ها همت كنند و مراحل نوشتن داستان ها و شكل گيري رمان هايشان را از ديه تا طرح و از طرح تا بسط داستان ثبت كنند ، عملي ترين وكاربردي...
Monday, July 18, 2011
عقربة سرنوشت
براي هر مسافري كه به فلورانس مي رود ، ممكن است پيش بيايد كه ساعتش ناگهان از كار بيفتد . اين مسافر نبايد خلق خوشش را فورا از دست بدهد بلكه بايد...
Monday, July 18, 2011
هزار و يك، هزار و دو
گلوله ، اگر درست شليك شود به راحتي مي كشد . حتي اگر درست شليك نشود ، باز هم مي كشد ، فقط كمي بيشتر طول مي كشد. گاهي خيلي بيشتر طول مي كشد ، روزها...
Monday, July 18, 2011
پسر ريزه
اَه! از هر چه مرد ريزه بيزارم و ديگر درباره شان نمي نويسم اما چيزي كه هست برادرم ريچارد، ريزه است ؛ اين را عجالتا مي گويم. دست هاي كوچك ، پاهاي...
Monday, July 18, 2011
از طرف ما
دلش برايم سوخت ، اين را مطمئنم و گرنه بديلي ـ مدير انتشارات بديلي ـ از آن آدم ها نيست كنار لحاف بخوابد ، هميشه وسط است . غير از اين باشد ، به...
Monday, July 18, 2011
گيلاسي غلتيده زير مبل
گمان نمي كنم اين چيزها عادي باشند، حتي اگر هر روز و هر ساعت اتفاق بيفتند. مي دانم چه چيزهايي عادي است؛ كتاب خواندنم عادي است ، بوي قهوه عادي...
Monday, July 18, 2011
آقاي فرعي
يك شخصيت مي خواهد خودش را به زور و اجبار به فضاي يك داستان تحميل كند، مي بيند جا نيست ، به عناصر داستان تقريبا التماس مي كند: «لطفا جمع تر بايستيد...
Monday, July 18, 2011
عروس بيرم
داشتيم از عروسي حسن بر مي گشتيم . همه آن سرازير يپيچاپيچ را بالا مي آمدم و مواظب خط سفيد جاده بودم كه يكسره تو دل تاريكي هاي پشت سر و پيش رويم...
Monday, July 18, 2011
دست هاي بوريس چرنفسكي
برويس چرنِفسكي ، پسر چرنِفسكي هاي شهيد پرنده و برادر زاده دومين ژانگولر بزرگ كهكشان ، كج و كوله از خواب بيدار شد ؛به عبارتي پاي چپ و دستِ راستش...
Monday, July 18, 2011
سرفه در كنسرت
پسر عمويم بر ترام ، جزو افرادي است كه دچار حساسيت عصبي يا همان آلرژي هستند و بي كمترين ابتلا به سرماخوردگي ، ناگهان در كنسرت هاي موسيقي بنا مي...
Monday, July 18, 2011
شهدِ گلِ پارچه اي
اسم آنجا كارگاه عروسك سازي بود اگر مردي كه هم عمو بود و هم پدر كاري نمي كرد كه معين بزند بيرون و روزها در خيابان سرگردان شود. معين به آنجا كارگاه...
Monday, July 18, 2011
دكتر رسول خيوه اي
بالاي پل سيد خندان تهران ، پشت جلفا ، سايه انداز كوي ارسباران ، تپه اي است سر سبز را درختچه هاي مرتب. تپه بدون خودنمايي ، ديدگاهي مشرف به ميانه...
Monday, July 18, 2011
آرايشگاه پرنيان
شفيع نوشته روي شيشه معازه را خواند: «آرايشگاه پرنيان.» نوشته كم رنگ شده بود .آفتاب سر خيش را پرانده بود؛ عين توپش كه افتاد روي چينه ديوار و چون...
Monday, July 18, 2011
پيراهن گمشدة هِداگابلر
«عجيب باراني بود قربان ، ريز و تند مي باريد . انگار هزار هزار نخ از آسمان به زمين آويزان بود.اهالي اين جا مي گويند ،مثل دم اسب .شايد اگه باد...
Monday, July 18, 2011