مامان با لبخند آمد
مامان به اتاق آمد. چشمانش درشت تر شد.به اسباب بازي ها نگاه کرد. هرکدام جايي افتاده بود. آمده بود برايم قصه بگويد.ناراحت شد. به عروسک خواهرم نگاه...
Monday, March 8, 2010
سگ
من سگ گله هستم زير درخت نشستم دوست خوبم يه چوپونه غذام چيه؟استخونه هي واق و واق مي کنم دزد و چلاق مي کنم مواظبم گرگِ بلا
Monday, March 8, 2010
مداد رنگي
آن هم وقتي که آدم يک بادبادک داشته باشد تا هوا کند. يک دوچرخه داشته باشد که بوق هم داشته باشد. و يک توپ راه راه سبز و سفيد که گاهي شوت کني به...
Monday, March 8, 2010
کيف دسته دار
فايده کيف دسته دار اين است که تو مي تواني آن را مثل يک حلقه دور دستت بيندازي يا خرده ريزهايت را در کيف بريزي و آن را در جايي آويزان کني. اگر...
Tuesday, January 19, 2010
خاطره ي کودکي
يکي از خاطرات کودکي ام که هيچ وقت از يادم نمي رود مربوط به 4سالگي ام مي شود که هروقت يادم مي افتد خنده ام مي گيرد. روزي از روزها ،مامان نذري...
Tuesday, January 19, 2010
باباي شهيد
باباي من در خانه مان نيست يک دفعه هم او را نديدم تنها فقط از مادر خود درباره ي بابا شنيدم باباي من جان خودش را در جبهه ها از دست داده
Tuesday, January 19, 2010
قسم
کوشا مامانش را خيلي دوست دارد و همه ي بچّه هاي همسايه اين را مي دانند. بنابراين وقتي که کوشا به جان مامانش قسم خورد، بچّه ها حرفش را باور کردند....
Tuesday, January 19, 2010
داستان کوتاه (2)؛ رضايت
روزي پسرکي وارد مغازه اي شد. از صاحب مغازه خواست با جايي تماس بگيرد. صاحب مغازه اجازه داد. پسرک شروع کرد به گرفتن شماره. صاحب مغازه بر حسب اتفاق...
Sunday, January 17, 2010
داستان کوتاه(1)؛بيماري عجيب!
مي گويند در زمان ابوعلي سينا، دانشمند مشهور ايراني، جواني به بيماري عجيبي مبتلا شد. او احساس مي کرد که گاو شده است. اين طرف و آن طرف مي دويد...
Sunday, January 17, 2010
جاي امن طلاها
علي ، رو به دايي رضا کرد و با تعجب گفت:« دايي جان! اين همه طلا!؟» دايي رضا در حالي که طلاها را روي ميز مرتب مي کرد گفت :« اين همه هم که مي گويي...
Sunday, January 17, 2010
خرس بنفش
صبا نقاشي هاي کتاب قصه اي را که بابا برايش خريده بود،نگاه کرد؛اما حوصله اش سر رفت و با خودش گفت:«تنهايي چي کارکنم؟ مامان و بابا که با هم قهر...
Tuesday, January 12, 2010
احترام مادر
بچه ها خوش حال بودند؛چون مي خواستند به ديدن پدربزرگ شان بروند؛يعني امام خميني(ره). آن ها خوش حال بودند که پدربزرگ به اين خوبي داشتند. لباس هاي...
Tuesday, January 12, 2010
قوقولي قوقو
جيک جيک گفت:«واي!حالا حيوان ها چطوربيدار شوند؟»خروس،ماشين کشاورز را ديد و فکري به نظرش رسيد.بعد داخل تراکتور پريد. جيک جيک به گاوها نگاه کرد؛حتي...
Tuesday, January 12, 2010
صندوقچه ي آهني مادربزرگ
1-صداي چيزي را شنيدم.اين مادربزرگ بود که با يک کليد سياه داشت درصندوقچه ي آهني را باز مي کرد.مادربزرگ گفت مي خواهد توي آن را گردگيري کند. 2-من...
Tuesday, January 12, 2010
کرمانشاه
نسيم داشت براي قاصدک از شهري که نزديکش بودند تعريف مي کرد. آن قدر تعريف کرد که قاصدک گفت:«بس است ديگر.اين قدرتعريف نکن.دلم آب شد. کمي تندتر برو...
Tuesday, January 12, 2010
تولد بابا
مامان همه ي خانه را تميز کرده بود. ني ني مي دانست امروزتولد باباست. مامان کيک درست کرده بود.روي کيک را پرازشمع کرده بود. ني ني مي خواست به بابا...
Tuesday, January 12, 2010
آهو
1-آهوها بيش تر در دشت هاي هموار و سرسبز زندگي مي کنند. 2-آن ها دوندگاني پرسرعت هستند. 3-آن ها گوش ها و چشم هاي بسيار تيزي دارند. 4-بچه آهو...
Tuesday, January 12, 2010
حرف هاي در گوشي
آقاي احمدي،همسايه ي رضا از دنيا رفته بود.مامان ورضا به خانه ي آن ها رفته بودند تا به خانم احمدي تسليت بگويند. وقتي با خانم همسايه خداحافظي کردند...
Tuesday, January 12, 2010
شعرهاي کودکانه
شب که مي شه ماه توي آسمونه يه عالمه شعر قشنگ مي خونه شعراي ماه چيه؟چيه؟ ستاره! دس مي زنم شعر مي خونه دوباره.
Tuesday, January 12, 2010
آ مثل آهو
آهو خواست برود لب چشمه آب بخورد؛ اما از مار بزرگ مي ترسيد.به آسمان نگاه کرد و گفت:«خدايا! يک فکرخوب به من بده.»فکر کرد و فکر کرد تا راهي به نظرش...
Tuesday, January 12, 2010