The current route :
ردپای رفتاری یک جاسوس یا عامل
تروریسم به روایت حقیقت؛ ایستادگی ایران در برابر سیاستهای دوگانه غرب
برای شکایت علیه پزشک به کجا باید مراجعه کرد و چه کرد؟
مسئولیت حقوقی آسیب به خودرو در پارکینگ عمومی
رونمایی از نسخه بدون سانسور زندگی: اعترافات ما در دادگاه قیامت
کدام مسیرهای قطار رجا بیشترین مسافر را دارند؟
هجرت قرآنی: راهنمای اخلاق و عمل در دنیای امروز
اتحاد مقدس؛ سپر پولادین ملت ایران در برابر توطئههای دشمن
پنج وسوسه بزرگ شیطان و چگونگی مقابله با آنها: از بهشت تا دنیای امروز
آیت الکرسـی در خوشنویسـی
متن کامل سوره یس با خط درشت + صوت و ترجمه
نحوه خواندن نماز والدین
متن کامل سوره واقعه با خط درشت + صوت و ترجمه
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
نماز استغاثه امام زمان (عج) را چگونه بخوانیم؟
اقدامات مهم و اورژانسی پس از چنگ زدن گربه
متن کامل زیارتنامه امام رضا علیه السلام + صوت و ترجمه
پیش شماره شهر های استان گیلان
اهل سنت چگونه نماز می خوانند؟
بهترین دعاها برای ختم به خیر شدن معامله کداماند؟

لکلک و خرچنگ
در کنار برکهای زیبا و پر از ماهی، لکلکی زندگی میکرد. او هر روز برای سیر کردن خود، ماهیهای برکه را شکار میکرد و زندگی راحتی داشت.

شیر بزرگ و خرگوش کوچک
روزی روزگاری، شیری بزرگ در جنگلی زندگی میکرد. او هر روز به حیوانات جنگل حمله میکرد و تعداد زیادی از آنها را میخورد. همه حیوانات هم از او میترسیدند. وقتی صدایش را میشنیدند و یا جای پایش را میدیدند،...

میمون و تمساح
در کنار رودخانهای زیبا، بر روی درخت انجیری یک میمون زندگی میکرد. میمون تنها بود، اما دلی شاد داشت و از زندگیاش راضی بود. او از شاخههای درخت بالا و پایین میپرند و میوههای خوشمزه انجیر میخورد. یک...

برگی از آسمان
فرشتهای که گلی زیبا در دستش بود و داشت در آسمان پرواز میکرد اما همین که فرشته آمد آن گل را بو کند، یکی از برگهایش به بالش گرفت و کنده شد. آن برگ از آسمان سقوط کرد و روی زمین، درست وسط یک جنگل افتاد.

سنگ قبر قدیمی
یک شب توی یکی از خانهها جشن بزرگی برپا بود. یک خانواده هم آنجا دعوت بودند که بچههای آنها توی حیاط از سر و کول هم بالا میرفتند. کمکم غروب داشت از راه میرسید و فضای خانه را دلگیر میکرد. یک سنگ قبر...

بند انگشتی
در زمانهای خیلی دور زنی زندگی میکرد که دلش میخواست یک بچهی خیلی کوچولو داشته باشد. او نمیدانست که چنین بچهای را باید از کجا پیدا کند؛ برای همین یک روز تصمیم گرفت که پیش یک پیرزن جادوگر برود و از...

یک تار مو
یک شنبه بود و روز تعطیلی در حالی که صدای بازی و شادی بچهها از محله به گوش میرسید. هوا آفتابی بود. درختها شکوفه زده بودند، اردکها برای خودشان جولان میدادند. گربهها سرحال و قبراق قدم میزدند و پرندهها...

وزغ
در قدیم چاه عمیقی بود که هر وقت میخواستند از آن آب بکشند یک سطل را با طناب خیلی بلند در آن میانداختند و از آن آب بالا میکشیدند. این چاه آنقدر گود بود که حتی نور خورشید به زور به تهش میرسید؛ به همین...

طلسم
در روزگاران قدیم یک شاهزاده خانم و یک شاهزاده پسر با هم ازدواج کرده بودند که خیلی خوشبخت بودند اما میترسیدند که یک وقت خوشبختی آنها تمام بشود؛ برای همین یک روز تصمیم گرفتند که پیش پیرمردی بروند که توی...

شانس در یک تکه چوب
شما میدانید که بخت چیست؟ من توضیح میدهم. بخت یا همان شانس چیزی است که بعضی وقتها در خانهی آدم را میزند. به بعضیها بیشتر رو میآورد و به بعضیها کمتر ولی در هر صورت بالاخره به هر کسی حداقل یک بار...