0
The current route :
تا شهید نشوم بر نمی گردم! ادبیات دفاع مقدس

تا شهید نشوم بر نمی گردم!

یکی از بچّه ها که دستش ترکش خورده بود، به بیمارستان آمد. بعد از پانسمان دستش، به اتاق آمد تا عیادتی بکند. علی از او پرسید: « کجا دارین می رین؟»
غواص دریا دل ادبیات دفاع مقدس

غواص دریا دل

شهید پاسبان در عملیّات والفجر 8، مسئول تیم و آرپی جی زن بود که هر تیم آر پی جی، دو کمکی و یک تیربارچی و سه- چهار نفر تک تیرانداز داشت. وقتی تیربار عراقی ها شروع به تیراندازی کرد، به شدت سطح آب و نیزارهای
جلوه های شهادت طلبی (2) ادبیات دفاع مقدس

جلوه های شهادت طلبی (2)

آخرین بار که او خود را آماده ی شرکت در عملیات کربلای 5 می کرد، بر خلاف دفعات گذشته، همسر و فرزندش را به منزل ما آورد و به ما سپرد و بعد برای ما از ارزش شهادت سخن گفت و ما را دلداری داد. در آخرین جمله اش
جلوه های شهادت طلبی (1) ادبیات دفاع مقدس

جلوه های شهادت طلبی (1)

شب بود و هوا هم سرد. هنوز پشت تیربارش ایستاده بود. خسته و مجروح با بند سفیدی که بر سرش بسته بود و غنچه ی خونی که زیر سفیدی باند نشست می کرد. حالش را پرسیدم.
بی قرار شهادت ادبیات دفاع مقدس

بی قرار شهادت

عملیّات مسلم بن عقیل ( علیه السّلام) بود. در سنگر فرماندهی به عنوان ربط تدارکات، امور مربوط به مخابرات را پیگیری می کردم. نیمه های شب، سه گردان راهی منطقه ی عملیّاتی شدند.
یک قدم تا بهشت ادبیات دفاع مقدس

یک قدم تا بهشت

همیشه دلم می خواست بدانم کجای بدنش شیمیایی شده، اما هر وقت کنارش می نشستم تا از او در این مورد سوال کنم، به بهانه ای مسیر صحبت را عوض می کرد. آن روز هم تا خواستم از او بپرسم، یکی از بچه ها به طرف ما آمد...
سبک بال ادبیات دفاع مقدس

سبک بال

روز جمعه، مصلّی شلوغ بود. جمعیت موج می زد. رفته بودم لب حوض تا وضو بگیرم. آب، فواره، موج، روشنایی با صدای « حیّ خیر العمل» در هم بود. چشمم به « صغیرا» دوست پسرم افتاد. او مرا دیده بود ولی نمی دانم چرا
راهی ملکوت ادبیات دفاع مقدس

راهی ملکوت

چند ساعتی از قبول قطعنامه و پایان جنگ نگذشته بود که او را در حالی که به شدّت گریه می کرد و بی تاب بود، دیدم. گفتم: آرام باش و این قدر بی قراری نکن.
کربلای جبهه ها ادبیات دفاع مقدس

کربلای جبهه ها

هنگام ضبط برنامه ی روایت فتح در خرمشهر، وقتی راجع به شهادت صحبت می کردیم، سید مرتضی بی اختیار اشک می ریخت. به او گفتم: دیگر اشک در چشم هایتان نمانده. ما شرمنده می شویم. نمی توانیم برای شهادت دوستانمان...
از خاک تا افلاک ادبیات دفاع مقدس

از خاک تا افلاک

عملیّات کربلای 4 که آغاز شد، آخرین باری بود که حسین به جبهه می رفت. پس پیش من آمد و گفت: « مادرم! اجازه بده به جبهه بروم. » به او گفتم: حسین جان، الان وضعیت من مناسب نیست، صبر کن!