خورشید و باد
یك بار خورشید و باد، سر اینكه كدامشان قوی‌تر است، دعوایشان شد. هركدام از آنها فكر می‌كرد كه خودش قوی‌تر است. همان‌طور كه اینها مشغول بگومگو بودند،...
Sunday, April 16, 2017
گرگ و هفت بزغاله
در زمان‌های قدیم، بزی بود كه هفت تا بزغاله داشت. این بز مثل همه مادرها، بچه‌هایش را خیلی دوست داشت.
Sunday, April 16, 2017
جوجه اردك زشت
تابستان بود و دهكده هوای خیلی خوشی داشت. رنگ گندمها، طلایی شده بود؛ ولی بلوطها هنوز سبز بودند. خرمنها در میان مزرعه جمع شده بود. لك لكی با آن...
Sunday, April 16, 2017
مرغ پا كوتاه و دانه‌ی گندم
یك روز "مرغ پاكوتاه" داشت توی مزرعه دنبال دانه می‌گشت. یك دانه گندم پیدا كرد. گفت: «این گندم باید كاشته بشود. چه كسی این دانه را می‌كارد؟»
Sunday, April 16, 2017
سفید برفی
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، در سرزمینی دور، پادشاهی بود كه با زن جوان و پسر كوچكش توی قصر باشكوهی زندگی می‌كرد.
Sunday, April 16, 2017
موسیقی‌دان‌های شهر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، مرد كشاورزی بود كه یك الاغ باوفا داشت. سوار الاغ می‌شد، به صحرا می‌رفت و بارهای سنگین را با الاغ به خانه...
Sunday, April 16, 2017
واكیما و مرد گلی
در زمان‌های خیلی قدیم، در سرزمین آفریقا، خرگوشی زندگی می‌كرد به اسم "واكیما" كه خیلی تنبل بود. بهترین دوست واكیما، فیلی بود به اسم "وان جووا"....
Sunday, April 16, 2017
بودلینگ و روباه
یكی بود، یكی نبود. پسری بود به اسم "بودلینگ". بودلینگ با مادربزرگش نزدیك جنگلی بزرگ و توی یك خانه‌ی كوچك زندگی می‌كرد.
Sunday, April 16, 2017
مرد خانه‌دار
یكی بود، یكی نبود. مردی بود به اسم "فریتزل" كه زنی داشت به اسم "لی سی". آنها یك دختر كوچولو داشتند به اسم "كیندی". اسم سگشان هم "سپیتز" بود....
Sunday, April 16, 2017
پدربزرگ و ترب
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، پیرمرد كشاورزی بود كه توی مزرعه‌اش گندم، جو، نخود، لوبیا، كلم، كاهو، ترب، هویج و خلاصه همه چیز می‌كاشت....
Sunday, April 16, 2017
رامپل یك پا
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، آسیابانی زندگی می‌كرد كه خیلی فقیر بود؛ اما یك دختر زیبا داشت. روزی از روزها آسیابان فقیر پیش شاه رفت و...
Sunday, April 16, 2017
غاز طلایی
یكی بود، یكی نبود. مردی بود كه سه تا پسر داشت. اسم پسر كوچكتر "سیمپلتون" بود كه همیشه مسخره‌اش می‌كردند و به او می‌خندیدند. هیچ كس برای این پسر...
Sunday, April 16, 2017
لباس جدید پادشاه
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، پادشاهی بود كه خیلی از لباس‌های جدید و رنگ به رنگ خوشش می‌آمد؛ جوری كه تمام پولش را می‌داد، لباس می‌خرید....
Sunday, April 16, 2017
قوی سفید
روزی روزگاری، پیرمرد ثروتمندی با همسر و پسرش زندگی می‌كرد. روزی از روزها پیرمرد به پسرش گفت: «ما همه چیز داریم. زمین، گله، خانه‌ی بزرگ، حالا...
Sunday, April 16, 2017
مرغابی‌ها و روباه
روزی، روباه پیری، از كنار دریا می‌گذشت. با خودش آواز می‌خواند و می‌گفت: «منم روباه دانا؛ حیله‌گر، باهوش و زیبا».
Sunday, April 16, 2017
ماهیگیر واقعی
روزی روزگاری، ماهیگیری با همسر و تنها پسرش كنار دریاچه‌ای زندگی می‌كردند. مادر خیلی پسرش را دوست می‌داشت. از دیدنش سیر نمی‌شد و هیچ وقت او را...
Sunday, April 16, 2017
شیر و پشه
جنگل ساكت و تاریك بود. شیر، سلطان حیوانات، نیمه شب از خواب بیدار شد. خمیازه‌ای كشید و شروع كرد به نعره زدن و غرش كردن. حیواناتی كه در لانه‌هایشان...
Sunday, April 16, 2017
شیره‌ی درخت توس
روزی روزگاری، سنجاب و سوزن و دستكشی با هم در جنگل زندگی می‌كردند. سنجاب از سالها قبل در آنجا می‌زیست. دستكش را هم روزی هیزم‌شكنی روی تنه‌ی یك...
Sunday, April 16, 2017
خرس تالا و جادوگر بزرگ
ساآمی‌ها كنار رودخانه چادر زده بودند. خرس بدجنسی به نام "تالا" در آن اطراف می‌گشت. خیلی آرام و بی سر و صدا قدم بر می‌داشت و پشت سنگ‌ها مخفی می‌شد....
Sunday, April 16, 2017
پیرزنِ تاراق-توروقی
یكی بود، یكی نبود. پیرمرد و پیرزن فقیری نزدیك رودخانه‌ای زندگی می‌كردند. آنها دو دختر داشتند. دختر بزرگ "لاگا" و دختر كوچكتر "دییوو" نام داشت....
Sunday, April 16, 2017