سه دختر
در زمان‌های قدیم، درست در وسط جنگل، كلبه‌ای قرار داشت. پیرزن مهربانی همراه با سه دخترش، در این كلبه زندگی می‌كرد.
Sunday, April 16, 2017
تایتریش
روزی روزگاری، پیرمرد و پیرزنی در ارابه‌ای نمدی زندگی می‌كردند. آنها همیشه از جایی به جایی دیگر كوچ می‌كردند. پیرمرد حیوانات را به چرا می‌برد...
Sunday, April 16, 2017
چگونه اوسكیوس اُول، خان را در بازی برد
در زمان‌های قدیم پیرمردی زندگی می‌كرد. او پسری داشت به نام "اوسكیوس اُول". پس از سالها، پیرمرد از دنیا رفت و برای تنها پسرش، سی اسب، سی گوسفند...
Saturday, April 15, 2017
پیرمرد دانا
نمی‌دانم قصه‌ای كه برای شما تعریف می‌كنم به همین صورت بوده یا نه، اما من آن را همان‌طور كه شنیده‌ام، برایتان نقل می‌كنم.
Saturday, April 15, 2017
گلنار
در زمان‌های قدیم، ‌پادشاهی بود كه سه پسر داشت. پادشاه روزی به دست هریك از آنها تیر و كمانی داد و گفت:‌ «هر یك تیری بیندازید. تیر هركدام به خانه‌ی...
Saturday, April 15, 2017
كوزه‌ی روغن
یكی بود، یكی نبود. یك روز روباهی در صحرا می‌گشت كه با گرگی رو به رو شد و با خودش گفت: «هیچ فكر نمی‌كردم در این صحرا جز من حیوان دیگری هم باشد.»
Saturday, April 15, 2017
میوه‌ی سحرآمیز و وزیر كینه‌جو
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، پادشاهی طوطی‌ای داشت كه می‌توانست پیشگویی كند. پادشاه به طوطی خیلی دلبستگی داشت و به این خاطر، وزیر حسودی‌اش...
Saturday, April 15, 2017
مار چهل سر
یكی بود، یكی نبود. در سرزمینی دو مار بزرگ زندگی می‌كردند. یكی از مارها چهل سر و یك دم، و آن دیگری چهل دم و یك سر داشت. روزی از روزها در محل زندگی...
Saturday, April 15, 2017
روباه در چاه
یكی بود، یكی نبود. در بیابانی خشك، روباهی زندگی می‌كرد. یك روز روباه به دنبال غذا می‌گشت كه ناگهان درون چاهی افتاد. توی چاه، جز سنگ سفید دراز،...
Saturday, April 15, 2017
موش حریص
یكی بود، یكی نبود. دهقانی در روستایی زندگی می‌كرد. او در زمینش گندم كاشته بود و هر سال محصول زیادی برداشت می‌كرد و گندم‌ها را در گونی‌ها می‌ریخت...
Saturday, April 15, 2017
شغال و روباه
یكی بود، یكی نبود. در روستایی پیرزنی زندگی می‌كرد. پیرزن، مرغی داشت كه آن را روی تخم‌مرغها می‌خواباند تا جوجه‌هایی داشته باشد. هر چیز به درد...
Saturday, April 15, 2017
كی بزرگتر است؟
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، روباه كوچولویی بود كه بیشتر روزها شكاری پیدا نمی‌كرد و گرسنه می‌ماند.
Saturday, April 15, 2017
ثروتمند حسود و مار
در زمان‌های قدیم، مرد ثروتمندی بود كه برای اندوختن ثروتهایش جا كم می‌آورد. او ذرهّ‌ای رحم نداشت و به كسی كمكی نمی‌كرد و اهل بخشش هم نبود. اگر...
Saturday, April 15, 2017
حیوان عجیب
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، گاو و خر و بز و روباهی با هم دوست شدند. آنها یك روز تصمیم گرفتند كه به جای سرسبز و پر چمنی بودند. ولی مشكلی...
Saturday, April 15, 2017
كلاغ و روباه
در زمان‌های قدیم، كلاغ و روباهی با هم دوست شدند. روزی از روزها، روباه كلاغ را به مهمانی دعوت كرد. كلاغ به خانه‌ی او رفت. روباه ناهار پخت و عمداً...
Saturday, April 15, 2017
اسب دریایی
یكی بود، یكی نبود. پیرمردی پسری داشت به نام "قوچ قاراقُلی". پیرمرد، صیّاد بود و با صید ماهی روزگار خود را می‌گذراند. یكی از روزها حال پیرمرد...
Saturday, April 15, 2017
قصر دیوها
الاغ و خروس و بزی با هم دوست شدند. آنها خورجینی را پر از خاكستر كردند و روی الاغ گذاشتند و راه افتادند. بُز جلوتر از همه بود، بعد از او الاغ،...
Saturday, April 15, 2017
شغال و حواصیل
یكی بود، یكی نبود. روزی از روزها پرنده‌ای به نام حواصیل، بالای درخت بلندی لانه‌ای ساخت و تخم گذاشت تا در آینده جوجه‌هایی برای خود داشته باشد...
Saturday, April 15, 2017
كله پوك و عاقل
یكی بود، یكی نبود. در روستایی پیرزنی زندگی می كرد كه دو پسر داشت. پسر بزرگتر، كلّه پوك بود و كوچكتر، عاقل.بالاخره مادر پیر مُرد. دو برادر ارثی...
Saturday, April 15, 2017
یك وجبی و سگش
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم، پیرمردی سه پسر داشت. كوچكترین پسر، قدّش یك وجب و ریشش دو وجب بود. مرد پیر به دیوی پول قرض داده بود. ماه‌ها...
Saturday, April 15, 2017