به ياد فيروز کوهي
سيد بزرگوار مرحوم استاد اميري فيروز کوهي دانشمند و اديب نامور به بنده محبت فراوان داشت و در سال هاي نخست آوارگي ام ازهيچ گونه همکاري و همراهي...
Saturday, December 3, 2011
به فرّ فردوسي
بيا که نوبت وجد و سرود خواني ماست بساط جشن همايون و خرمي برپاست فرشته باز در آمد به ساحت فردوس نواي دلکش کروبيان به عرش به پاست بيا به گلشن...
Saturday, December 3, 2011
به پيشگاه وطن
اي کعبة عشق و خانة شوق اي مهد جمال و معبد ذوق اي خاک درت فروغ ديده بر ديده چو توتيا کشيده ماه من و آسمان من، تو مهر من و مهربان من، تو هر...
Saturday, December 3, 2011
آزادگي و عشق
ايراني ام و ريشه به خاک وطنم هست عشق و وطن آميخته با جان و تنم هست هرگز به همه گوهر عالم نفروشم اين درّ دري را که به درج دهنم هست در سينه...
Saturday, December 3, 2011
آرش و تيرگان
حماسه آرش که در اوستا به درازي از آن سخن رفته است، در زمان فرمانروايي منوچهر- نوه ايرج- روي داد. در آن هنگام تورانيان بر بخش ستردگي از ايران...
Saturday, December 3, 2011
آذربايجان، جان و سر ايران
آرزوي ما تويي تو قبلة دلها تويي تو جان بي تو آرامي ندارد کارام جان ما تويي تو عاشقم اي مه به رويت سر خوشم اي گل به بويت مجنون تر از مجنون...
Saturday, December 3, 2011
ايراني، اي سره مرد
در فروردين 67 به زادبوم خود، توس (مشهد) رفته بودم، بيمارگونه و گريزان از بمب و موشک جنگ تحميلي، و مدتها بود شعري نگفته بودم؛ اما به محض سکونت...
Saturday, December 3, 2011
اي وطن
دوست دارم سرزمينم را آسمان آبي ايران زمينم را دوست دارم با تو بودن را عشق را، پرواز را، شوق سرودن را بالهايم بالهاي عشق و آغاز است در نمازم...
Saturday, December 3, 2011
اي سخنگوي سترگ
اوستاد آمدم، شوريده جان تا زنم بوسه تو را بر آستان آستان بوسم تو را، از درد و سوز آستيني از دهش بر من فشان ز آن نهاد رشک دريايت مرا ريز در...
Saturday, December 3, 2011
اي پور وطن
اي پور وطن، به دلها شرر افکن از آتش غيرت به وطن شعله در افکن بي فکري و لاقيدي و ديوانه سري را از پايه برانداز و به رويين تبر افکن بنگر اثر...
Saturday, December 3, 2011
ايران من
اي بلند سرفراز، ايران من اي شکوه نام تو در جان و تن چشمايت قصه گوي رازها رودهايت در دل طوفان رها دشت هايت ارغواني سبز و سرخ اي تو با راز...
Saturday, December 3, 2011
ناخوش آواز
ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن همي خواند. صاحبدلي بر او بگذشت، گفت: “تو را مشاهره (1) چندست؟” گفت: “هيچ.” گفت: “پس چرا زحمت خود همي دهي؟” گفت: “از...
Saturday, December 3, 2011
موذن
يکي در مسجد سنجار به تطوع بانگ نمازگفتي، به ادائي که مستمعان از او نفرت گرفتندي، و صاحب مسجد اميري بود عادل، نيکو سيرت، نمي خواستش که دل آزرده...
Saturday, December 3, 2011
منجم
مردم قريه به علت جاهي که داشت، بليتش مي کشيدند و اذيتش مصلحت نمي ديدند؛ تا يکي از خطباي آن بوم که پنهان با وي عداوتي داشت، به پرسيدن رفتش. گفت:...
Saturday, December 3, 2011
معموره
پادشاهي ديوانه در گورستان ديد. گفت: “چرا به معموره نيايي؟” گفت: “آنان که به ممعموره اند، آخر کجا روند؟” گفت: “اينجا آيند.” گفت: “پس معموره اينجا...
Saturday, December 3, 2011
مسلماني
لورکي (1) در مجلس وعظ حاضر شد. واعظ مي گفت: “صراط از موي باريک تر باشد، و از شمشير تيزتر، و روز قيامت همه کس را بر او بايد گذشت”. لري برخاست،...
Saturday, December 3, 2011
مست
خراساني به نردبان در باغ ديگري مي رفت تا ميوه بدزدد. خداوند باغ پرسيد و گفت: “در باغ من چه کار داري؟” گفت: “نردبان مي فروشم.” گفت: “نردبان در...
Thursday, December 1, 2011
مدعي پيغمبري
آن يکي مي گفت: من پيغمبرم از همه پيغمبران فاضل ترم گردنش بستند و بردندش به شاه: کاين همي گويد رسولم از اله شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف که به...
Thursday, December 1, 2011
ماهي و شتر
شخصي صفت ماهي مي کرد و بزرگي او. کسي او را گفت: “خاموش! تو چه داني که ماهي چه باشد؟” گفت: “من ندانم که چندين سفر دريا کرده ام! نشان ماهي آن است...
Thursday, December 1, 2011
گوشت و گربه
بود مردي کدخدا، او را زني سخت طناز و پليد و رهزني هرچه آوردي، تلف کرديش زن مرد مضطر (1) بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معيل (2) سوي...
Thursday, December 1, 2011