خدا
دهقاني در اصفهان به در خانه خدا بهاء الدين صاحب ديوان رفت؛ با خواجه سرا گفت که: “با خواجه بگوي که: خدا بيرون نشسته است، با تو کاري دارد.” با...
Tuesday, November 29, 2011
حکايت در نکوهش سخاوت
بزرگي را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل در رسيد؛ اميد از زندگاني قطع کرد. جگر گوشگان خود را که از طفلان خاندان کرم بودند، حاضر...
Tuesday, November 29, 2011
حق و باطل
شيخ ما [ابوسعيد ابوالخير] قدس الله روحه العزيز از نيشابور با ميهنه آمده بود و جمعي گران با وي بودند. ديگر روز مجلس مي گفت و خلقي بي حد نشسته...
Tuesday, November 29, 2011
حد مهرباني
آن سگي مي مرد و گريان آن عرب اشک مي باريد و مي گفت از کرب: (1) هين چه سازم؟ مر مرا تدبير چيست؟ زين سپس من چو توانم بي تو زيست؟ سائلي بگذشت و...
Tuesday, November 29, 2011
جبر و اختيار
آن يکي مي رفت بالاي درخت مي فشاند او ميوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت: اي دني (1) از خدا شرميت کو؟ چه مي کني گفت: از باغ خدا، بندة خدا...
Tuesday, November 29, 2011
تنزيه و تشبيه
آن شخص به وعظ رفت در همدان که همه مشبهي (1) باشند. واعظ شهر بر آمد بر سر تخت، و مقريان آيت هايي که به تشبيه تعلق دارد، آغاز کردند پيش تخت خواندن....
Tuesday, November 29, 2011
تاوان خواستن
بود در کاريز بي سرمايه اي عاريت بستد خر از همسايه اي رفت سوي آسيا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد، حالي خر برفت گرگ آن خر را بدّريد و بخورد روز...
Tuesday, November 29, 2011
پيغام
بقالي زني را دوست مي داشت. با کنيزک خاتون پيغام ها کرد که: “من چنينم و چنانم و عاشقم و مي سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها مي رود و دي چنين بودم...
Tuesday, November 29, 2011
پيرزن و يوسف
گفت يوسف را چو مي بفروختند مصريان از شوق او مي سوختند چون خريداران بسي برخاستند پنج ده همسنگ (1) مشکش خواستند پير زالي دل به خون آغشته بود ريسماني...
Tuesday, November 29, 2011
پس گردني
اعرابيئي اقتدا به امامي کرد، امام بعد از فاتحه، آيه:الاعراب اشدّ کفراً و نفاقاً (1) برخواند. عرب برنجيد و سيلي محکم بر گردن امام زد. اما در رکعت...
Tuesday, November 29, 2011
صلح و جنگ
شيخ ما [ابوسعيد ابوالخير]، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور به جايي مي رفت. به سر “کوي حرب” رسيد. دکان آراسته ديد، پر رياحين و ميوه هاي نيکو...
Tuesday, November 29, 2011
برادري
مردي به شخصي رسيد و آغاز گله کرد که: “روا باشد که مرا نمي شناسي و رعايت حق نمي کني؟” آن شخص حيران ماند و گفت: “از اينها که تو مي گويي، من خبر...
Tuesday, November 29, 2011
آرزو
گفت يکي را که: “خواجه، تو جهودي؟” گفت: “ني، فقيهم.” گفت: “کاشکي جهود بودئي!” گفت: “چرا؟” گفت: “مرا کبريت مي بايد!” آنجا عادت بود که جهودان پگاه...
Tuesday, November 29, 2011
اعجاز
شخصي دعوي نبوت کرد، پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد که: “معجزه ات چيست؟” گفت: “معجزه ام اين که هرچه در دل شما مي گذرد، مرا معلوم است؛ چنان که...
Tuesday, November 29, 2011
اسب پيشکشي
شاهنشها، حقيقت اسبي که داده اي بشنو ز لطف تا برسانم به عزّ عرض درويش بي عصاش نگيرد ز من به مفت طرار مفلسش نستاند ز من به قرض گر شيهه اي زند،...
Tuesday, November 29, 2011
به ياد وطن
بيار ساقي، زمي چراغي، به بزم نوروز، که ياد ايران نشسته بر دل، فتاده در سر، دلي که مهرش، سرشته با جان، سري که شوري دگر ندارد به نوبهاران، کهن...
Monday, November 28, 2011
وطن
بهشت برين خاک ايران ماست چه باشد بهشت برين؟ جان ماست نکودار او را که بنگاه توست بدو شادمان جان آگاه توست عزيز است گر او، تو باشي عزيز و...
Monday, November 28, 2011
وطن ما
نام وطن چه دلکش و زيباست جان بخش و دلفريب و دلاراست زان خوبتر دگر سخني نيست شيرين تر از تمام لغت هاست از بهر من شنيدن نامش بالاترين لذايذ...
Monday, November 28, 2011
وطن را به جان دوست دار
چنين يادم دارم زآموزگار حکيم سخن گستر هوشيار طلب کرد روزي مرا نزد خويش بسي لطف کرد آن پسنديده کيش دُر درج فرهنگ و دانش بسفت به اندرزم اين...
Monday, November 28, 2011
وطن دوستي
قصه گيسوي لعبتان طرازي از شب يلدا فزوده شد به درازي عمر گرانمايه، اي دريغ تلف شد در خم گيسوي لعبتان طرازي درد و دريغا که عاشقان وطن را عشق حقيقي...
Monday, November 28, 2011