سبد کاموايي
وقتي مادرتان ظرفي مي خرد و به خانه مي آورد. گاهي مثل بشقاب مقواي برش خورده اي زير آن قرار دارد. شما مي توانيد آن ها را برداريد و با آن ها سبد...
Wednesday, February 8, 2012
حواس
حواستان به من هم باشد. همه مردم شهر ما آدم هاي خيلي خوبي هستند؛
Wednesday, February 8, 2012
کسي دير نيايد
بچه ها سر کلاس نشسته بودند. بعضي از بچه ها کتاب و دفترشان را باز کرده و مشغول درس خواندن بودند. عده اي هم با يک ديگر صحبت مي کردند. يکي از بچه...
Wednesday, February 8, 2012
سلماني
دوباره وقتِ سلماني رسيده نمي ترسم من از رفتن به آن جا به بابا هم نمي گويم بيايد خود من مي روم تنهاي تنها نمي ترسم من از قيچي و شانه نمي...
Wednesday, February 8, 2012
ماه روزه
مثل هر سال رسيد ماه قرآن و دعا ماه با هم رفتن ميهمانيِ خدا ماه خوب روزه سحري و صلوات
Wednesday, February 8, 2012
تاپ تاپ تاپ
خداي من! هميشه در دل مني خداي خشگل مني دوستت دارم، هزار تا بيش تر از آن، يه دنيا به قلب من گفتي که تاپ تاپ کنه به لالايي گفتي منو خواب...
Tuesday, February 7, 2012
بادکنک شاد من
بابا برام خريده بادکنکي که زرده خاليه باد نداره کسي بادش نکرده مي گم به آقا باده بيا اينو بادش کن ببين که غصه داره بادش کن و شادش...
Tuesday, February 7, 2012
پال و مگي
روز پال با طلوع خورشيد شروع مي شد. هر روز گربه اش مگي او را تکان مي داد تا از خواب بيدار شود.
Tuesday, February 7, 2012
چاپ با فوتک
وقتي جشن است، همه خوش حال هستند. عموي علي به خانه ي آن ها آمد، رضا و محمد پسر عموهاي علي، گوشه اي نشستند تا بازي کنند. آن ها با رنگ و لوله ي...
Tuesday, February 7, 2012
دعاي پدر بزرگ
شيشه ي عينک پدربزرگ شکسته است. او حوصله ي هيچ کاري ندارد و براي من قصه نمي گويد. فقط کنار پنجره مي نشيند، به آسمان نگاه مي کند و آهسته آهسته...
Tuesday, February 7, 2012
محل خواب نوزاد
بعضي از مادران جوان فکر مي کنند نوزاد فقط احتياج دارد شير بخورد، بخوابد و جايش تميز باشد. البته اين موارد بسيار مهمند، اما کافي نيستند. نوزاد...
Wednesday, February 1, 2012
7 روش ساده برای حرف زدن با نوزادان
نوزادان از بدو تولد و اولین ساعت های حیات در حال یادگرفتن زبان هستند؛ بسیار قبل از اینکه کودک شروع به حرف زدن کند، ارتباط برقرار می کند. هرچقدر...
Thursday, January 5, 2012
خدايا! شکر.
دوست خوبم! وقتي براي مرتب کردن موها و لباست جلوي آينه مي روي؛ با دقت به عکسي که توي آينه هست نگاه کن. چه قدر خوش گل است! دو تا چشم زيبا دارد...
Sunday, January 1, 2012
رنگ سفيد
دست هايم را باز مي کنم مثل بال هاي سفيد کبوتر دور مامان مي چرخم؛ ولي زود خسته مي شوم. به مامان مي گويم:« کاش بال هايم راستکيِ راستکي بود. آن...
Sunday, January 1, 2012
مسابقه ي خرگوش و لاک پشت
يک خرگوش بود که فکر مي کرد از همه زرنگ تر است؛ او خيلي تند راه مي رفت . يک روز لاک پشت تصميم گرفت با خرگوش مسابقه بدهد. همه مي دانند اگر خرگوش...
Sunday, January 1, 2012
وقتي که بابا بشم
وقتي که بابا بشم قوي مي شم، چاق مي شم مهربون و خنده رو خيلي خوش اخلاق مي شم *** بچه مو مي برم من همش به شهربازي بهش مي گم:...
Sunday, January 1, 2012
خواب يک جنگل زيبا
شب بود. هوا تاريک بود. «گـ» کوچولو دراز کشيده بود. هي قل مي خورد و وول مي خورد. يک چشمش را بسته بود و چشم ديگرش باز بود. خوابش نمي برد. مامان...
Sunday, January 1, 2012
نقاشی کودک و دنیای درونی و روحی او
یک آسمان بنفش با گل هایی که در آسمان پرواز می کنند. درختانی با برگ های قرمز و یک خانه با دودکش. جاده ای که توی آن یک ماشین حرکت می کند و بچه...
Saturday, December 31, 2011
جبرييل
جبرئيل ارتباط دهنده بين خداوند و پيامبران بوده است؛ يعني پيام هاي آسماني خدا را به آن ها مي رسانده است. او تمام آيه هاي قرآن را به صورت وحي بر...
Saturday, December 24, 2011
چرا خانه ها خوابيده اند
ميني بوس نرم و روان، در دل كوهستان پيش مي رفت؛ درست مثل يك جويبار كوچك كه از ميانه ي يك كوه بلند، به طرف پايين سرازير مي شود. ما ــ يعني من و...
Saturday, December 24, 2011