0
The current route :
خانه کبود داستان

خانه کبود

يارهمبازيش به اش چشمک زد و دايره را شکست. دويد سوي راهي که يارش باز کرده بود و از دايره گريخت. حريفان دنبالشان کردند. به درخت که رسيد ايستاد. کنار ديوار پابه پا کرد. پرنده اي مي خواند. نگاه به شاخه کرد....
کنکور و دوستان خدا داستان

کنکور و دوستان خدا

نتايج کنکور اعلام شد و با همه تلاش ها و مطالعاتم رد شده بودم! نمي دانم کجاي کارم اشتباه بوده؟! روش مطالعه، ترس از تعداد شرکت کنندگان، يا عدم مهارت استفاده از زمان و يا...؟! بالاخره به هر دليلي که بوده...
هميشه آزمون! داستان

هميشه آزمون!

سيزدهمين روز را به خاطر بارش شديد برف مجبور شديم داخل غار و کنارآتش دور هم جمع شويم. خدامراد به ما ياد داده بود چگونه با کمک پوست درختان جنگلي براي خود فرش هاي حصيري بسازيم و اين فرش ها را به صورت لايه...
قدرت قلم! داستان

قدرت قلم!

شايد براي شما که مي خواهيد اين مقاله را بخوانيد برايتان عجيب باشد که بدانيد تا همين چند مدت پيش در آمريکاي مثلاً متمد ن «برده داري» رسم بوده است! بارها و بارها صحنه هايي که الان مي خواهيم برايتان بازگو...
امتحان عجيب! داستان

امتحان عجيب!

«همانا خداوند به شما امر مي کند که امانت را به صاحبانش برگردانيد و چون حاکم بين مرد م شديد، به عدالت داوري کنيد.» (سوره نساء*آيه 58) ميرزا حسن خان تازه به خانه برگشته بود که خبر دادند پيک حاکم آمده است....
آرزو در پيري داستان

آرزو در پيري

هوا به شدت گرم بود و غلامان با بادبزن هاي بزرگ دو طرف تخت هارون ايستاده بودند و او را باد مي زدند. سراي هارون در سكوت فرو رفته بود. هارون بر تخت تكيه زده و به گوشه اي خيره مانده بود.
قيمت پادشاهي داستان

قيمت پادشاهي

هارون لبخندي زد و با قدم هاي کوتاه کنار بهلول ايستاد. دستش را روي شانه بهلول گذاشت و گفت: دوست دارم امروز پندي به من دهي که آن را آويزه گوشم کنم و اين پند را هرگز از ياد نبرم.
لطفا؛ حلقه ام را برگردان داستان

لطفا؛ حلقه ام را برگردان

-نمي دونم به خدا... (با خجالت مِن مِني کرد و ادامه داد) ببين مرضيه جون، خدا را شکر پدرت که مرد دارائيه، بگو يخچالت را عوض کنه تا دهن مادرم بسته بشه و بذاره بريم سر زندگيمون.
باران اشك داستان

باران اشك

بانو سكينه در دوران جواني در كربلا حاضر شد. او به همراه پدر و برادرانش و ديگر افراد اهل بيت(ع)در آن واقعه ي دردناك حضور يافت. حضرت سكينه كه در روز عاشورا مصيبت ديده ي، برادران، عموها و عمو زادگان خود بود،...
مغلوب داستان

مغلوب

آقاي معتدل براي مرتبه ي سوم، سه دسته اسکناس روي ميزش را شمارش کرد. همه اش بيست توماني و پنجاه توماني و صد توماني بود که جمعاً يک صد و بيست هزار تومان مي شد. اما همين مبلغ اندک باعث شده بود که او از حقوق...