هستي به حقيقت اي سنايي
هستي به حقيقت اي سنايي شاعر : سنايي غزنوي در ديده‌ي عقل روشنايي هستي به حقيقت اي سنايي اين کار تو نيست جز خدايي...
Wednesday, March 23, 2011
فضل يحياست بر ضعيف و قوي
فضل يحياست بر ضعيف و قوي شاعر : سنايي غزنوي فضل يحياي صاعد هروي فضل يحياست بر ضعيف و قوي که چو صدرست و ديگران...
Wednesday, March 23, 2011
ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را
ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را شاعر : سنايي غزنوي امتحان واجب نيامد سفتن الماس را ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس...
Wednesday, March 23, 2011
اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم
اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم شاعر : سنايي غزنوي صدر چرخ ثاني از فضل تو پندارم قصب اي که چون اندر بنان آري...
Wednesday, March 23, 2011
گرتير فلک داد کلاهي به معزي
گرتير فلک داد کلاهي به معزي شاعر : سنايي غزنوي تازان کله اينجا غذي جان ملک ساخت گرتير فلک داد کلاهي به معزي پيکان...
Wednesday, March 23, 2011
گنده پيريست تيره روي جهان
گنده پيريست تيره روي جهان شاعر : سنايي غزنوي خرد ما بدو نظر کردست گنده پيريست تيره روي جهان کان سياهي سپيد برکردست...
Wednesday, March 23, 2011
پيش ازين گفتم سه بوسش را همي
پيش ازين گفتم سه بوسش را همي شاعر : سنايي غزنوي مردمست آن روسبي زن مردمست پيش ازين گفتم سه بوسش را همي سگ دمست...
Wednesday, March 23, 2011
ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست
ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست شاعر : سنايي غزنوي مطبخ او ز دود پاکيزه‌ست ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست مور در آرزوي...
Wednesday, March 23, 2011
خواجه منصور بپژمرد ز مرگ
خواجه منصور بپژمرد ز مرگ شاعر : سنايي غزنوي تازگي جهل ز پژمردن اوست خواجه منصور بپژمرد ز مرگ زندگي همه در مردن...
Wednesday, March 23, 2011
ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد
ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد شاعر : سنايي غزنوي کو دل آزاده‌اي کز تيغ او مجروح نيست ضربت گردون دون آزادگان...
Wednesday, March 23, 2011
اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت
اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت شاعر : سنايي غزنوي چون جهان ناپايدار آمد جهان چون خوانمت اي همه جانها ز...
Wednesday, March 23, 2011
از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش
از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش شاعر : سنايي غزنوي مي باز ندانند مذکر ز مونث از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش...
Wednesday, March 23, 2011
از جهان هيچ کار بد مرساد
از جهان هيچ کار بد مرساد شاعر : سنايي غزنوي يک نيمه عمر خويش به بيهودگي به باد از جهان هيچ کار بد مرساد از گشت...
Wednesday, March 23, 2011
روح مجرد شد خواجه زکي
روح مجرد شد خواجه زکي شاعر : سنايي غزنوي گام چو در کوي طريقت نهاد روح مجرد شد خواجه زکي دست به انصاف و سخا بر...
Wednesday, March 23, 2011
اي عميدي که باز غزنين را
اي عميدي که باز غزنين را شاعر : سنايي غزنوي سيرت و صورتت چو بستان کرد اي عميدي که باز غزنين را حجره‌ي ديده را...
Wednesday, March 23, 2011
هيچ کس نيست کز براي سه دال
هيچ کس نيست کز براي سه دال شاعر : سنايي غزنوي چون سکندر سفرپرست نشد هيچ کس نيست کز براي سه دال دولت و دين و دل...
Wednesday, March 23, 2011
معجزي خود ز معجز ادبار
معجزي خود ز معجز ادبار شاعر : سنايي غزنوي نزد هر زيرکي کم از خر بود معجزي خود ز معجز ادبار زان که عقلش ز جهل...
Wednesday, March 23, 2011
اگر معروف و مشکورست در راه دل و ديده
اگر معروف و مشکورست در راه دل و ديده شاعر : سنايي غزنوي ز معروفي و مشکوري به مهجوري نهان گردد اگر معروف و مشکورست...
Wednesday, March 23, 2011
اي برادر زکي بمرد و بشد
اي برادر زکي بمرد و بشد شاعر : سنايي غزنوي تا يکي به ز ما قرين جويد اي برادر زکي بمرد و بشد تن و جان از عدم فرو...
Wednesday, March 23, 2011
اگر چون زر نخواهي روي عاشق
اگر چون زر نخواهي روي عاشق شاعر : سنايي غزنوي منه بر گردن چون سيم سنگور اگر چون زر نخواهي روي عاشق که حمال فقع...
Wednesday, March 23, 2011