پسر و گرگ
در زمان‌های قدیم زنی بود و پسری داشت و چند تا گوسفند. پسرش روزها گوسفندها را می‌برد بیابان می‌چراند. یك روز گرگی آمد و به پسره گفت: «ای پسر!...
Saturday, November 19, 2016
پسر و غول بیابان
در زمان‌های خیلی قدیم پسری بود كه با پدر و مادرش زندگی می‌كرد. روزی پدره به پسرش گفت: «تو دیگر داری بزرگ می‌شوی. باید بروی و برای آینده‌ات كاری...
Saturday, November 19, 2016
پریدخت گمشده
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و دختری داشت به نام پریدخت. روزی از پدرش اجازه گرفت تا با چند تا كنیز برود گردش و اسب سواری كند. پادشاه اجازه داد....
Saturday, November 19, 2016
پسر كاكل زری
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم سه خواهر بودند كه پدر و مادرشان مرده بود و تو خانه‌ای زندگی می‌كردند. روزی خواهر بزرگه به خواهرهایش گفت:...
Saturday, November 19, 2016
پریچهر و كوتوله ها
در زمان‌های قدیم مردی بود و زنی داشت به اسم مریم. با این كه خیلی سال بود كه زن و شوهر بودند، بچه نداشتند و به این خاطر غصه‌ی زیادی بار دل هر...
Saturday, November 19, 2016
نوش آفرین گوهرتاج
روایت كرده‌اند كه در زمان‌های قدیم، در ولایت دمشق پادشاهی بود عادل و دادگر كه از مال دنیا همه چیز داشت، اما اجاقش كور بود و از اولاد بی‌نصیب...
Saturday, November 19, 2016
عاشق شدن پسر وزیر با دیدن عكس دختر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و این پادشاه وزیر باتدبیر و لایقی داشت. از طرفی پسر پادشاه و پسر وزیر با هم رفیق یكدل و یك جان...
Friday, November 18, 2016
ماهی طلسم شده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه از یك چشم كور شده بود. این پادشاه هرچه دوا درمان كرد، فایده‌ای نداشت و از هر دوایی ناامید...
Friday, November 18, 2016
سلما و سلیم
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و سه دختر دم بخت داشت. دختر اولی كه خیلی تو خانه‌ی پدر مانده بود، سیه چرده بود. دختر دومی هم ریختی بهتر از اولی...
Friday, November 18, 2016
شمشیر زنگ زده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه تا پسر داشت. این پادشاه پیر شده بود و پسرها جوان و برومند بودند. روزی پسرها را صدا زد و...
Friday, November 18, 2016
سگ زرد
یكی بود، یكی نبود. زنی بود و دختر خیلی كوچكی داشت. این دختره هیچ وقت به حرف مادرش گوش نمی‌كرد. هروقت مادرش فرمانی می‌داد كه كاری بكند، هیچ زیر...
Friday, November 18, 2016
دختر پادشاه و پسر فقیر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه تنها یك دختر داشت و اسم دختره گل مهره بود و این دختر اسب سفیدی داشت به اسم تیزدو و دایره‌ای...
Friday, November 18, 2016
سه برادر
یكی بود،‌یكی نبود. پادشاهی بود و سه پسر داشت. دو تا كور كور بودند و آن یكی چشم نداشت. پسری كه چشم نداشت، روزی خواست كه به شكار برود. رفت به اسلحه...
Friday, November 18, 2016
آدم خورك
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه هفت پسر داشت و آرزوی دختری به دلش مانده بود. روز می‌گفت:‌ «خدا! دختری به من بده، شب می‌گفت...
Friday, November 18, 2016
دیوْ دختر
در زمان‌های قدیم پادشاهی صاحب هفت تا پسر بود، اما دختر نداشت و دلش می‌خواست كه خدا دختری به‌اش بدهد. عاقبت زد و زنش آبستن شد و دختری زائید و...
Friday, November 18, 2016
شیطان و مرد خسیس
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم یك بابای خسیس و پولداری بود كه تو دهی زندگی می‌كرد و تمام عمرش، دور و بر منبر و موعظه پیداش نمی‌شد كه...
Friday, November 18, 2016
شاهزاده و آهو
روزی بود، روزگاری بود. زن و شوهری بودند كه دختر و پسری داشتند. روزی زنه زد و مریض شد. وقتی مریضی‌اش سخت شد، یك انگشتر داد به شوهرش و گفت: «اگر...
Friday, November 18, 2016
شاهزاده ابراهیم و شاهزاده اسماعیل
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه پسر نداشت. كم كم پادشاه پیر می‌شد و هنوز جانشینی نداشت. پادشاه خیلی...
Friday, November 18, 2016
دلارام و شاهزاده
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و پسری داشت. گذشت و گذشت، تا پسره بزرگ شد و از پادشاه خواست كه كلید اتاق‌های قصر شاهی را به او داد. پسر كلید را...
Friday, November 18, 2016
گل چهره خانم
در زمان‌های قدیم، تو یكی از شهرها مردی زندگی می‌كرد به اسم حاتم و این حاتم خانه‌ای داشت كه چهل در برایش ساخته بود و هركس كه به این شهر پا می‌گذاشت،...
Friday, November 18, 2016