كدو
یكی بود، یكی نبود. گاوچرانی بود و با زنش در ویرانه‌ای پرت كه كسی دور و برش نبود، زندگی می‌كرد. دست بر قضا زد و زنش آبستن شد و بعد از نه ماه و...
Friday, November 18, 2016
خدیجه چاهی
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. زنی بود به اسم خدیجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و به‌اش می‌گفتند خجه. خدیجه خیلی خودخواه...
Friday, November 18, 2016
كچل و شیطان
یكی بود، یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می‌چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند. روزی كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در...
Friday, November 18, 2016
خانم ناری
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم زنی بود كه بچه‌دار نمی‌شد. هر كاری می‌كرد، هیچ فایده‌ای نداشت. از قضا روزی یك دانه انار گوشه‌ی اتاق پیدا...
Friday, November 18, 2016
خاركنی كه عشقش دختر پادشاه رو، دوباره زنده كرد
روزی بود، روزگاری بود. مرد خاركنی بود و روزی كه از بیابان برمی‌گشت بین راه دید دختری مثل پنجه‌ی آفتاب از حمام بیرون آمد. تا چشمش به دختره افتاد،...
Friday, November 18, 2016
خاركنی كه دو تا دخترشو از خانه بیرون كرد
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم خاركنی بود و دو تا دختر داشت. روزی كه تو بیابان خار می‌كند، دو خاركن دیگر رفتند طرف این بابا و گفتند...
Friday, November 18, 2016
خاركش پیر و درخت اشرفی
در زمان‌های قدیم، خاركش پیری بود كه زنی و چند بچه داشت. این بابا خیلی فقیر و بی‌چیز بود. هر روز صبح بلند می‌شد و با الاغش می‌رفت به كوه و تا...
Friday, November 18, 2016
حیله‌ی درویش
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود عادل و رعیت‌پرور. روزی رفت جلو آینه و دید ریشش جوگندمی شده است. با خودش گفت كه پای من لب...
Friday, November 18, 2016
حضرت سلیمان و جغد کوچولو
روزی بود، روزگاری بود. حضرت سلیمان که فرمانروای تمام جانوران بود، با زنی ازدواج کرد. روزی این زن به حضرت سلیمان گفت: «یک قالیچه‌ی قشنگ و یک رختخواب...
Friday, November 18, 2016
حاتم طائی
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود به اسم حاتم طائی. روزی كه از شكار برمی‌گشت، دید جوانی مثل پنجه‌ی آفتاب در بیابان، تو خاك می‌غلتد و طوری ناله می‌كند...
Thursday, November 17, 2016
چوپان و فرشته
روزی روزگاری، پیرمردی بود كه پسر بیمار و ضعیفی داشت. هركس به این پسره می‌رسید، می‌چزاند و اذیتش می‌كرد. چون ضعیف بود، زورش به كسی نمی‌رسید. بعد...
Thursday, November 17, 2016
مردی كه به آن دنیا رفت و برگشت
در زمان‌های قدیم، مردی تو دهی زندگی می‌كرد و كارش سلمانی بود. ثروت این مرد از حد و حساب گذشته بود و تو این دنیا هیچ غم و غصه‌ای نداشت، جز این...
Thursday, November 17, 2016
پادشاه گلیم گوش
یكی بود، یكی نبود. یه بابای خاركنی بود كه یك پسر كچل داشت. زد و پیرمرد مُرد. پس از مدتی مادر كچل ناچار او را دنبال خار، به صحرا فرستاد. كچل دو...
Thursday, November 17, 2016
مادیان چل كره
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه دختر داشت و سه پسر. این بابا عمر دراز كرد و وقتی دید كه امروز و فرداست كه جان به جان آفرین...
Thursday, November 17, 2016
كچل مم سیاه
روزی بود و روزگاری بود. كچلی بود به اسم مم سیاه كه از دار و ندار دنیا، فقط ننه‌ی پیری داشت. كچل مم سیاه روزی از ننه‌اش پرسید: «ننه! راستی پدر...
Thursday, November 17, 2016
جمیل و جمیله
روزی بود، روزگاری بود. جوانی بود به اسم جمیل و دخترعموئی داشت به اسم جمیله. پدرهاشان این دو را از روز اول برای هم نامزد كرده بودند. وقتی روز...
Thursday, November 17, 2016
جن و شاطر
در زمان‌های خیلی قدیم، مرد شاطری زندگی می‌كرد و این بابا مقداری گندم داشت. یك روز صبح از خانه بیرون رفت و زمینش را شخم زد. غروب كه به خانه برگشت،...
Thursday, November 17, 2016
ثروتمند حسود و مار
در زمان‌های قدیم مرد ثروتمندی بود كه برای جمع كردن ثروتش جا كم می‌آورد. این بابا هیچ رحم نداشت و به كسی كمك نمی‌كرد و اصلاً هم اهل بخشش نبود....
Thursday, November 17, 2016
حسن ترسالو
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. زنی بود و پسری داشت به اسم حسن. این پسر خیلی ترسو بود. تنبل هم بود و همه به او می‌گفتند حسن ترسالو....
Thursday, November 17, 2016
سگ پاكوتاه
روزی بود، روزگاری بود. سه تا خواهر بودند كه تمام مال و منالشان یك نردبان بود و یك آسیاب دستی و یك سگ پا كوتاه. نردبان را خواهر بزرگه برداشت و...
Thursday, November 17, 2016