مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گيرد
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گيرد شاعر : سنايي غزنوي ز کوي تن برون آيد به شهر دل وطن گيرد مبارز او بود کاول...
Wednesday, March 23, 2011
روزي که جان من ز فراقش بلا کشد
روزي که جان من ز فراقش بلا کشد شاعر : سنايي غزنوي آنروز عرش غاشيه‌ي کبريا شد روزي که جان من ز فراقش بلا کشد اين...
Wednesday, March 23, 2011
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد شاعر : سنايي غزنوي حقيقت نيست آن عشقي که بر هستي رقم سازد وجود عشق عاشق را وجود...
Wednesday, March 23, 2011
خورشيد چو از حوت به برج حمل آمد
خورشيد چو از حوت به برج حمل آمد شاعر : سنايي غزنوي گويند ز سر باز جهان در عمل آمد خورشيد چو از حوت به برج حمل آمد...
Wednesday, March 23, 2011
عاشقانت سوي تو تحفه اگر جان آرند
عاشقانت سوي تو تحفه اگر جان آرند شاعر : سنايي غزنوي به سر تو که همي زيره به کرمان آرند عاشقانت سوي تو تحفه اگر جان...
Wednesday, March 23, 2011
عقل کل در نقش روي دلبرم حيران بماند
عقل کل در نقش روي دلبرم حيران بماند شاعر : سنايي غزنوي جان ز جاني توبه کرد آنک بر جانان بماند عقل کل در نقش روي...
Wednesday, March 23, 2011
اي مسلمانان خلايق حال ديگر کرده‌اند
اي مسلمانان خلايق حال ديگر کرده‌اند شاعر : سنايي غزنوي از سر بي‌حرمتي معروف منکر کرده‌اند اي مسلمانان خلايق حال...
Wednesday, March 23, 2011
باز متواري روان عشق صحرايي شدند
باز متواري روان عشق صحرايي شدند شاعر : سنايي غزنوي باز سرپوشيدگان عقل سودايي شدند باز متواري روان عشق صحرايي شدند...
Wednesday, March 23, 2011
اي سنايي ز جسم و جان تا چند
اي سنايي ز جسم و جان تا چند شاعر : سنايي غزنوي برگذر زين دو بي‌نوا در بند اي سنايي ز جسم و جان تا چند هر دو را...
Wednesday, March 23, 2011
مرحبا بحري که از آب و گلش گوهر برند
مرحبا بحري که از آب و گلش گوهر برند شاعر : سنايي غزنوي حبذا کاني کزو پاکيزه سيم و زر برند مرحبا بحري که از آب و...
Wednesday, March 23, 2011
چون همي از باغ بوي زلف يار ما زند
چون همي از باغ بوي زلف يار ما زند شاعر : سنايي غزنوي هر که متواريست اکنون خيمه بر صحرا زند چون همي از باغ بوي زلف...
Wednesday, March 23, 2011
جوشها در سينه‌ي عشاق نيز از مهر تو
جوشها در سينه‌ي عشاق نيز از مهر تو شاعر : سنايي غزنوي هر زماني تف وراي گنبد خضرا زند جوشها در سينه‌ي عشاق نيز از...
Wednesday, March 23, 2011
روز بر عاشقان سياه کند
روز بر عاشقان سياه کند شاعر : سنايي غزنوي مست چون قصد خوابگاه کند روز بر عاشقان سياه کند ز آنچه او در ميان راه...
Wednesday, March 23, 2011
يکرنگ و با زبان دل من همچو آخرت
يکرنگ و با زبان دل من همچو آخرت شاعر : سنايي غزنوي وينان به طبع و جامه چو دنيا ملونند يکرنگ و با زبان دل من همچو...
Wednesday, March 23, 2011
اي رفيقان دوش ما را در سرايي سور بود
اي رفيقان دوش ما را در سرايي سور بود شاعر : سنايي غزنوي رفتم آنجا گر چه راهي صعب و شب ديجور بود اي رفيقان دوش ما...
Wednesday, March 23, 2011
روشن آن بدري که کمتر منزلش عالم بود
روشن آن بدري که کمتر منزلش عالم بود شاعر : سنايي غزنوي خرم آن صدري که قبله‌ش حضرت اعظم بود روشن آن بدري که کمتر...
Wednesday, March 23, 2011
در جهان دردي طلب کان عشق سوز جان بود
در جهان دردي طلب کان عشق سوز جان بود شاعر : سنايي غزنوي پس به جان و دل بخر گر عاقلي ارزان بود در جهان دردي طلب کان...
Wednesday, March 23, 2011
سوز شوق ملکي بر دلت آسان نشود
سوز شوق ملکي بر دلت آسان نشود شاعر : سنايي غزنوي تا بد و نيک جهان پيش تو يکسان نشود سوز شوق ملکي بر دلت آسان نشود...
Wednesday, March 23, 2011
تا بد و نيک جهان پيش تو يکسان نشود
تا بد و نيک جهان پيش تو يکسان نشود شاعر : سنايي غزنوي کفر در ديده‌ي انصاف تو پنهان نشود تا بد و نيک جهان پيش تو...
Wednesday, March 23, 2011
کند بايد به جفا ديده و دندان کسي
کند بايد به جفا ديده و دندان کسي شاعر : سنايي غزنوي چاکر او ز بن سي و دو دندان نشود کند بايد به جفا ديده و دندان...
Wednesday, March 23, 2011