The current route :
تروریسم به روایت حقیقت؛ ایستادگی ایران در برابر سیاستهای دوگانه غرب
برای شکایت علیه پزشک به کجا باید مراجعه کرد و چه کرد؟
مسئولیت حقوقی آسیب به خودرو در پارکینگ عمومی
رونمایی از نسخه بدون سانسور زندگی: اعترافات ما در دادگاه قیامت
کدام مسیرهای قطار رجا بیشترین مسافر را دارند؟
هجرت قرآنی: راهنمای اخلاق و عمل در دنیای امروز
اتحاد مقدس؛ سپر پولادین ملت ایران در برابر توطئههای دشمن
پنج وسوسه بزرگ شیطان و چگونگی مقابله با آنها: از بهشت تا دنیای امروز
آیت الکرسـی در خوشنویسـی
نفوذ با حربه دلسوزی برای مردم
متن کامل سوره یس با خط درشت + صوت و ترجمه
نحوه خواندن نماز والدین
متن کامل سوره واقعه با خط درشت + صوت و ترجمه
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
اقدامات مهم و اورژانسی پس از چنگ زدن گربه
نماز استغاثه امام زمان (عج) را چگونه بخوانیم؟
متن کامل زیارتنامه امام رضا علیه السلام + صوت و ترجمه
پیش شماره شهر های استان گیلان
بهترین دعاها برای ختم به خیر شدن معامله کداماند؟
پیش شماره شهر های استان تهران

خوشبختي که از من ربوده شد
خيلي احساس خوشبختي مي کردم، وجود حميد در کنارم همه چيز را کامل مي کرد. حميد از هم دانشگاهي هايم بود که دوران کارشناسي ارشد را طي مي کرد. ظاهر و رفتارش دقيقاً مطابق با آن تصويري بود که من از مرد آينده ام...

دنياي عموعباس
سفيدي يکدست منظره ي رو به رو، توي چشم مي زد. روي تخته يي ايستاده بود و به صدايي که از آن پايين مي آمد گوش مي دادم. غژ غژ... ممتد و يکنواخت. انگار قرن ها بود که اين تخته پاره صدا مي داد و حالا حالاها قصد...

شوت بي هدف
مرد مرتب اين جمله را زير لب تکرار مي کرد و موزاييک هاي سفيد و سياه راهروي بيمارستان را يکي در ميان طي مي کرد. در نظر دختر بچه يي که چند متر آن طرف تر ايستاده بود، رفتار عصبي مرد آن قدر ترسناک مي آمد که...

قهرماني که از قصه بيرون آمد
همان جلسه ي اول خواستگاري متوجه رفتارهاي عجيب غلامرضا شدم. با هم که صحبت مي کرديم به جاي خيلي از سؤالات معمول، فقط مي خواست بداند چه رمان هايي خوانده ام و اصلاً به ادبيات علاقه دارم يا نه؟ او مرتب از رماني...

عاشقانه تا هميشه
من و اسد عاشقانه با هم ازدواج کرديم. گرچه دست هاي مان خالي بود و مي دانستيم که خانواده هاي مان هم توان مالي کمک به ما را ندارند، اما دل هاي مان گرم و پر از عشق به يکديگر بود و هراسي از هيچ چيز نداشتيم....

فقط مي توانم بگويم متأسفم
مي خواست بداند که کريسمس آن سال نزدشان خواهم رفت يا نه؟ پدر خوانده ام را مي گويم، جو مارتين، کارمند بازنشسته ي راه آهن که مانند هميشه اواسط هر ماه، نامه اش را درون صندوق پستي ام يافتم. «فرزند عزيز، احساس...

روزهاي پر خاطره گذشته
سال هاي پرشر و شور اوايل انقلاب بود. خوانين فراري شده بودند. املاک، مستغلات و باغ ها به امان خدا رها شده و هر کس گوشه يي از آنها را تحت تملک گرفته بود. درست به موازات خياباني که به جرأت مي توانم بگويم...

جايي شبيه بهشت
آخرين نفر بودم که از اتوبوس پياده شدم. با آن همه نايلون خريد که دستم بود به سختي جلو رفتم و بليت دادم. راننده ي اتوبوس که ديد با آن همه خريد با سختي راه مي روم پرسيد: «کجا مي روي؟ » گفتم: «دور ميدان» و...

کوچه
آزاد که شدم نمی دانستم هفت سالی هست شهید شده ام. غروب بود که رسیدم. مردد بودم بروم خانه ی خودمان یا خانه ی یکی از آشناها. بالاخره یک ماشین دربست گرفتم به مقصد کوچه ی خورشیدخانم. شاید خلوت بودن کوچه باعث...

نوبهار
نوبهار ميله سرمه را از سرمه دان درآورد و با دقت به چشمانش کشيد و چند بار پلک زد.آينه با لبخندبه او گفت چشمانت سياه و زيبا شدههااااا. سفيد آب را ميان انگشتان دستش نرم کرد روغنش که در آمد به صورتش ماليد....