0
The current route :
عفريته هاي شيطاني داستان

عفريته هاي شيطاني

ماريناي بيست وسه ساله مدت زيادي به علت بيماري اعصاب و هذيان گويي هاي فراوان تحت نظر روانشناسان حاذق قرار داشت. علت بيماري او ترس شديد به دنبال وارد آمدن شوک در اثر يک حادثه ي ناشناخته بود. هيچ کس توضيحات...
در چشم بر هم زدني، ورق زندگي مان برگشت داستان

در چشم بر هم زدني، ورق زندگي مان برگشت

زياده خواهي هايم مرا به خاک سياه نشاند. شوهرم، مجيد وضع مالي بسيار خوبي داشت و ما زندگي مرفهي داشتيم. همين مسأله باعث شد بدون توجه به موقعيت پيش آمده براي شوهرم که از نظر مالي دچار نوسان شده بود، کماکان...
باعث و باني اين تفرقه و جدايي... داستان

باعث و باني اين تفرقه و جدايي...

تحت تأثير نوع و شيوه زندگي والدينم به خصوص مادرم که مطلقاً تمايلي به رفت و آمد با اقوام پدرم نداشت، روش زندگي خانوادگي ام را انتخاب کردم. من و برادرم هر دو در اين خانواده بزرگ شديم و شخصيتمان شکل گرفت....
قايم باشک داستان

قايم باشک

همه چيز در اتاق بازي للچکا زيبا و نشاط آور و با روح بود. صداي شيرين للچکا دل مادرش را مي برد وصورت دوست داشتني وشيريني داشت . مادرش سرافيما الکساندر و نامطمئن بود که هيچ بچه ديگري مثل او تا به حال به...
تخران داستان

تخران

آنجا مي چرخيدم و منتظر اتفاقي بودم که بايد داستانش را مي نوشتم. خانه سه خوابه نسبتاً بزرگي در طبقه سوم يک آپارتمان بود که دکوراسيون آن خيلي هماهنگ چيده شده بود. فرش ها و پرده ها و مبل ها همه قهوه اي و...
قاب عكس داستان

قاب عكس

وقتي خورشيد بال و پرش را از پوست تفتيده كوير گرفت، خاكستري هوا توي تن شهر ريخت. خاموشي توي كوچه پس كوچه ها سنگيني كرد و خانه هواي شب سرد مرده شور خانه را گرفت. آن شب فخري حال ديگري داشت، عقربه هاي ساعت...
وقتي آنها بزرگ شدند داستان

وقتي آنها بزرگ شدند

شهرزاد وارد خانه شد و هنوز روپوش مدرسه را درنياورده بود كه سراغ تورج را گرفت: «بابا برنگشت؟» سعي كردم حواسش را پرت كنم: «هم استيك درست كردم و هم قرمه سبزي، چي برات بكشم؟» شهرزاد با تعجب گفت: «مامان من...
فقط يك دوست داستان

فقط يك دوست

مازيار داشت نفسهاي آخر را مي كشيد. مي دانستم كه تا صبح دوام نمي آورد به همين خاطر هم ظهر او را از بيمارستان ترخيص كرده بودند. پزشك معالجش دور از چشم مازيار، مرا از اتاق بيرون كشيد و توي راهروي بيمارستان...
قاچاقچي كوچك داستان

قاچاقچي كوچك

وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم آقاي بهاري حق دارد گاهي اوقات بداخلاق شود و به هيچ صراطي مستقيم نشود، مخصوصاً موقعي كه پاي آبروي حرفه اي اش در ميان باشد. درست مثل آن روز كه موضوع تاريخ چاپ شده در صفحه اول...
خودش را گم كرد داستان

خودش را گم كرد

زندگي خوبي داشتيم. من و سامان يك زوج خوشبخت بوديم، پنج سال بود كه زير يك سقف زندگي مي كرديم و صاحب يك پسر دوساله به نام مهران بوديم. سامان در يك شركت معتبر خصوصي كار مي كرد، من هم كارمند يك اداره دولتي...